نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٣
سپس به تکامل جامعه اشاره میکند و میگوید : " همچنین یک جامعه را تطور یافته وقتی گوئیم که اعضای این جامعه بالنسبه به اعضای یک جامعه ابتدائی در همان حال که دارای فرق بیشتر از یکدیگر ( بواسطه تقسیم کار مثلا ) هستند پیوستگی بیشتر هم با یکدیگر دارند " . در تطور اجتماع ، از جمله خصوصیات اینستکه : چون لازمه تکامل عدم تجانس است - هر اندازه تکامل جامعه بیشتر بشود عدم تجانس آن بیشتر میشود ، و این ، خودش یک مسئله مهم جامعه شناسی هم هست . در جامعههای ابتدائی افراد با یکدیگر متجانس ترند ، و شباهتهای روحی و اخلاقی و نظایر آن ، بین افراد آن جامعه بیشتر است و لازمه تکامل جامعه اینستکه افراد بیشتر از یکدیگر جدا بشوند ، و یکی علل از خود بیگانگی که امروزه زیاد از آن سخن میرود ، همین تطور جامعه است . برای اینکه جامعه هرچه تکامل بیشتر پیدا میکند ، تقسیم کار بیشتر میشود ، و هر چه تقسیم کار بیشتر میشود تخصص بیشتر میشود ، و هرچه تخصص بیشتر بشود ، وجه اشتراک کارها از بین میرود . از طرف دیگر ، مطلبی هست که در بحث پراکسیس مطرح کردیم : و آن اینکه : کار سازنده انسان است ، و این حقیقتی است که ما هم بنحوی قبول داریم ، یعنی کار ، و نوع آن تأثیر دارد بر ساختن انسان که انسان چگونه باشد ، و چون کارها و تنوع آنها و تباینشان فوق العاده زیاد است ، نتیجه این میشود که انسانها هم تباین فکری و روحیشان زیاد میشود ، و اصلا هیچکدام از عالم یکدیگر خبر ندارند و هر کدام غرق در عالم خودشان هستند ، در نتیجه ، این یک نوع انسان میشود و آن نوعی دیگر ، و این خودش یک بدبختی است برای بشر که در اثر تکامل جامعه گریبانگیرش شده است ، و چنانچه یک جنبههای مشترک برای انسان بوجود نیاورند که این تفرق و تلاشی را جبران کند ، اساسا جامعه انسانی تهدید میشود [ به سقوط و اضمحلال ] چون تکامل جامعه ، افراد را از نظر روحی در وضعی قرار میدهد که کانه به انواع متعددی تبدیل شدهاند ، و اختلاف یک انسان با انسان دیگر در حد اختلاف نوعی از حیوان با نوع دیگر خواهد شد و لذا میگویند که باید کاری کرد که انسان برگردد به حالت اولی ، و اصل این نظریه مال روسو است ، او میگوید : جامعه بشر را فاسد کرده و بشر اگر بخواهد به حقیقت خودش باز گردد ، هرچه بیشتر باید به طبیعت و حالت اولی بازگردد ، و هنوز هم حرف او به شکلهای مختلفی مطرح است . پس تکامل جامعه هرچه بیشتر بشود ، فرد از واقعیت خودش سقوط میکند . به تعبیر دیگر ، همه افراد انسان از استعدادهای مشابهی برخوردارند ، در اثر تطور جامعه ، یعنی پیچیدهتر شدن روابط و متنوعتر شدن آنها ، و تقسیم کارها و بوجود آمدن تخصص [ استعدادها به فعلیت میرسند در شکلهای مختلف و انسانها را هم از یکدیگر دورتر میسازد ] . در مورد تکامل علوم هم همین مطلب صادق است ، و تکامل علوم همانطور که سبب پیشرفت علوم شده است ، سبب بدبختی آنها نیز شده است ، و علوم از یکدیگر بی خبر شدهاند ، و چون از یکدیگر بی خبر شدهاند و اصل واحدی بر آنها حکومت نمیکند ، اشتباهات و خلط مبحثهای زیادی بوجود آمده است ، در قدیم شخصی