نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤
معنائی که ما آن را غلط میدانیم و غلط هم هست . خلاصه بحث جالبی کرده
است و میخواهد بگوید شخص یک " من " فردی دارد و یک " من " فرهنگی
و واقعی که " من " انسانی شخص است ، یعنی انسان به ماهو انسان ، همان
انسان کلی . میگوید در هر شخص اضافه بر خودش ، انسان کلی وجود دارد و
انسان کلی از بین نمی رود ، فرد از بین میرود . و با این وسیله میخواهد
این فلسفه را از پوچی و ناامیدی بیرون آورد .
مادیون و خصوصا مارکسیستها اصرار دارند که مبادی الهیون از قبیل خدا و
جاودانگی روح را انکار کنند و در ضمن فلسفه خود را نیز از پوچی و ناامیدی
برهانند . در این زمینه کوشش زیادی دارند و به شکل شادمانهای هم این سخن
را میگویند که نه ، جای ناامیدی نیست ، تکامل باقی است ، راه باقی است
و امثال این حرفها . در اینجا هم تحت عنوان " جدل ، فلسفه پیشرفت "
ضمن اینکه میخواهد اصل تکامل را بیان کند میخواهد بگوید چنین نیست که هر
هستی به نیستی بیانجامد و قضیه در همین جا ختم شود ، بلکه از نیستی هم
هستی به وجود میآید ، هستی در سطح کاملتر ( به همان ترتیب تز و آنتی تز
) . لذا میگوید :
" در این صورت آیا باید مأیوس شد ؟ آیا باید نتیجه گرفت که این
تحول دائمی جز زوال غم انگیز و حرکت ناامیدانه موجودات و اشیاء چیز
دیگری نیست ؟ خیر ! حکمت هگل فراتر از بدبینی فیلسوفی چون هراکلیت
دیدگاه بسیار وسیعتر از امکانات ارتقاء بشریت ارائه میدهد که مکتب
مارکس این دیدگاه را باز هم گستردهتر خواهد کرد .
هگل باز مینویسد : " به این نوع تغییرات بلافاصله جنبه دیگری میپیوندد
به طوری که دوباره از مرگ ، زندگی نوینی متولد میشود . شرقیها چنین
تصوری داشتند که شاید بزرگترین فکر و قله افکار متافیزیک آنان باشد .
عقاید مربوط به تناسخ بیانگر همین تصور است و فنیکس نیز که بی پایان از
خاکسترهای خود سر بیرون میآورد چنین نشانهای است .
اما همه اینها تصاویری است شرقی که بیشتر مناسب جسم است تا روح .
باختر ( بخنر ) تصور دیگری ارائه میدهد . روح نه فقط جوانتر بلکه برتر و
روشنتر از پیش ظهور میکند " .
در واقع برای هگل و به درجهای بیشتر برای مارکس بشریت و رای آدمی
است : " هر نهاد و هر دوره تاریخی فقط یک مرحله گذرا از توسعه بی
پایان جامعه بشری است که از کهتر به سوی برتر میرود . هر نهاد یا غیره . . . که باطل و توجیه ناپذیر میشود باید جای به مرحلهای برتر دهد که به
نوبت خود وارد دوره انحطاط و مرگ میشود . بدین سان حکومت روحانیون جای
به حکومت سلطنتی و سپس به حکومت عامه میدهد . و مارکس خواهد گفت که
چنین است در مورد اشراف که جای به طبقه بورژوا میدهد که به نوبت خود
ناچار است در مقابل طبقه پرولتر کنار رود . . . پس کلید پیشرفت و جدل
در این است که مرگ خلاقیت دارد و مولد است " [١] .
[١] مارکس و مارکسیسم - ص ١٨ و . ١٩