نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢١
مقصدش حائلی وجود دارد و به مقصدش نمیرسد و لو اینکه بداند این نرسیدن به مقصد لابد منه است و یک نظام حکیمانه آنرا اقتضا کرده است ، قهرا درک این مطلب باعث ناامیدی و افسردگی و پژمردگی او خواهد شد ، هر چند بداند این نیستی که نصیب او شده است در مجموع عالم تبدیل هستی خواهد شد . مثلا اگر عدهای د ر کشتی باشند و کشتی دچار طوفان بشود و تشخیص داده شود که حتما باید یک یا دو نفر از اهل کشتی کم شوند والا همه غرق خواهند شد و برای تشخیص اینکه کدامیک باید بدریا انداخته شود نیز یک معیار معقولی قرار دهیم و مثلا قرعه بزنیم و بدون هیچگونه غرض ورزی قرعه بنام یک نفر بیافتد ، این شخص از نظر خرد و عقل خودش تسلیم میشود ، چون لزوم کم شدن یک نفر از اهل کشتی مسلم و قطعی است و تعیین او هم از یک راه کاملا معقول انجام گرفته است . ولی آیا همه این منطقها و استدلالها سبب میشود که آن حالت یأس و ناامیدی از زندگی و اینها که از جنبه فردی به او دست میدهد از بین برود ، چون صرفا عقل به لزوم این کار حکم میکند و میگوید اگر تو میروی همسایهات باقی است ؟ این حکم جواب عاطفه را نمیتواند بدهد ، این حکم عقلی جواب عاطفه حب بقا و فرار از مرگ را نمیتواند بدهد . بله : از راههای دیگری میشود عاطفه را کاملا ارضاء کرد که با رضای کامل به استقبال مرگ برود ، ولی ، این مطلب دیگری است ، و غیر از مجرد حکم عقل و خرد است . صحبت در اینستکه اگر ما با عقل ثابت کردیم که همین نظام مرگ و فنای عالم حکیمانهترین نظامهاست ، حکیمانهترین نظامهای ممکن عالم است ، و طبیعت در حرکت خودش اشتباه نمیکند ، بر وفق حکمت عمل کرده و میکند ولی فرد از این حکمت چه بهرهای دارد . این حکمت با نیستی و فنای فرد کمال طبیعت را تأمین میکند ، پس برای فرد جز فنا و نیستی چیز دیگری نیست ، و وجود حکمت در این نیستی و فنا ، برای فانی امید ایجاد نمیکند و یأس را از بین نمیبرد ، و بحث اینکه نظام طبیعت نظام پوچ است یا خردمندانه ، با مسئله اینکه فرد از نظر شخصی خودش به ناامیدی کشیده میشود یا نمیشود نباید با هم خلط شود ، یکی با عقل و منطق و استدلال سر و کار دارد و دیگری به غریزه حب بقاء و احساس و عاطفه ، و اگر بخواهد یأس شخصی تبدیل به امید شود از راه دیگری باید بشود نه از راه منطق ، البته نه اینکه برای تبدیل یأس به امید نیاز به منطق نیست ، بلکه بدون شک منطق لازم است ولی کافی نیست و یک چیز دیگر باید به آن ضمیمه شود . مثلا شخصی است مفلوک و عیال بار و علاقهمند به زندگی زن و فرزند بیش از علاقهای که به زندگی خویش دارد ، به او میگویند بیا برو به جنگ و کشته شو تا زن و بچهات برای همیشه در رفاه و آسایش باشند و از فلاکت رهائی پیدا کنند . در اینجا آن ناامیدی و یأس از زندگی تبدیل میشود امیدی که به بقاء آنها دارد و آنها را بعد از خودش در رفاه و آسایش تصور میکند ، پس میشود ناامیدی را تبدیل به امید کرد ولی نه از راه اینکه مصلحت عالم اقتضای چنین امری ( کشته شدن ) را دارد ، پس اگر ما بخواهیم یأس را تبدیل به امید بکنیم . این فلسفه که طبیعت در حال تکامل است کافی نیست چون فرد را از ناامیدی نجات نمی دهد . اشکال دیگری که دارد این است که طبق فکر مادی ، جاودانگی واقعی نمیتواند وجود داشته باشد بلکه جاودانگی که اینها میگویند از قبیل قدم عرفی است ، والا بنابر فکر مادی