نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٤
است ، بمعنای اینکه ذهن فرض میکند دو خط متوازی یا غیر متوازی یا منحنی مسدود و امثال اینها را ، و بعد براساس مفروضات خودش احکامی صادر میکند ، و این احکام صادق هم هست یعنی اگر ما در عالم چنین چیزهائی داشته باشیم ، چنین احکامی هم خواهد داشت ، و قهرا انطباق این قضایا با خارج یک انطباق تقریبی خواهد بود که در عمل آن اختلافی که ممکن است وجود داشته باشد چندان مؤثر نیست ، و نتیجه عملی بدست میآید هر چند دقت عقلی در کار نباشد . اگر اینجور بگوییم ، معنایش این میشود که : امتناع اجتماع نقیضین ( مثلا ) محال است ولی روی مفروضات ذهن . ذهن چون بودن را در مقابل نبودن فرض میکند ، بعد میگوید : بودن و نبودن محال است باهم اجتماع کنند ، این حرف در عالم ذهن و اندیشه هم درست است ولی در عالم خارج ، آن بودنی که ذهن فرض میکند وجود ندارد که بعد آن نبودن مقابلش هم صدق بکند ، آنچه که در خارج وجود دارد [ بقول اینها ] شدن است و شدن جمع میان نقیضین و میان بودن و نبودن است . این حرفی است که آندره پی یتر میخواهد بگوید . این مطلب ، مطلب درستی نیست ، ولی در گذشته ما تنها تقریب و توجیه این حرف را بیان کردیم و نادرستی آنرا توضیح ندادیم در سابق گفتیم : مطلب همین جور است و منطق قوانین اندیشه را بیان میکند نه واقعیت را ، و لذا ما میگوییم قضایای منطقی از معقولات ثانیه است ، معقولات ثانیه که در خارج وجود ندارد ، معقولات ثانیه در ذهن وجود دارد ، بحث از کلیت و جزئیت ، جنسیت و فصلیت مرفیت است ، اینها که در خارج وجود ندارد ، اصلا تعریف مال ذهن است ، همچنین صغرا و کبری که در منطق مطرح است در خارج وجود ندارد ، صغری و کبری از ساختههای ذهن است که در اثر تحلیل بدست میآید ، لذا اینها باب برهان را آنالوتیقا مینامند ، یعنی باب تحلیل ، یعنی اینها بعد از تحلیل عقلی بدست میآید ، و یکی صغری میشود و یکی کبری ، والا در خارج که صغری و کبرائی در کار نیست همچنین وقتی در تعریف فکر و نظر میگوییم " ترتیب امور معلومة لتحصیل امر مجهول " باز خود ترتیب امور معلومه یک کار ذهنی است ، منطق قوانین فکر کردن را بیان میکند ، و فکر کردن ، عمل ذهنی است ، منطق که قانون طبیعت را بیان نمیکند . این توجیهی بود که برای حرف آنها در سابق ذکر کردیم ، و تا اینجا هم مطلب درست است که منطق قوانین اندیشه و فکر را بیان میکند نه قوانین طبیعت را . ولی ، آیا از این حرف چنین باید نتیجه بگیریم که منطق با طبیعت بیگانه است ؟ اگر با طبیعت و واقعیت بیگانه باشد چه ارزشی دارد ؟ اگر هیچ نوع ارتباطی با عالم عین و واقعیت نداشته باشد چه ارزشی دارد انسان میخواهد درباره همه موضوعات ، و در درجه اول درباره عالم عین فکر کند و قوانین هستی اعم از طبیعت و ماوراء طبیعت را بشناسد ، و اگر میگوید : دو رو تسلسل محال است و رابطه علت و معلول منتهی میشود به علتی که لاعلة له ، در واقع میخواهد قوانین عینی را بشناسد ، قوانینی که خارج از ذهن هستند . پس موضوع فکر کردن معقولات اولیه است ، یعنی معقولات اولیه که وجودات ذهنی عالم اعیان است ، و واقع عالم اعیان میآید در ذهن انسان ، بعد در ذهن انسان که وجود ذهنی پیدا کرد ، ذهن انسان با فکر کردن و تحلیل کردن اینها میخواهد قانون واقعی اینها را کشف