نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٦
اینها بنظر خودشان یک حرف بسیار بسیار جدیدی پیدا کردند ، که الان در فلسفه اروپا این حرف بشدت مطرح است ، و مورد قبول واقع شده ، و نزد آنها همه نظریات اخلاقی ، نظریه افلاطون و ارسطو و کانت و اینها منسوخ شده و آخرش رسیدهاند به همین نظریه ، و گفتیم که کم و بیش در کلمات حکمای اسلامی خودمان هم این قضیه مطرح هست ، و نقص کار آقای طباطبائی اینستکه اینرا به حرف قدمای خود ما مربوط نکردند . آقای حائری میگفتند یکی از سؤالاتی که از ایشان امتحان کردند همین مسئله بود [ و این حاکی است که این مسئله آنجا مطرح است ] و آن اینکه رابطه علوم نظری با علوم عملی چه رابطهای است ، چون علوم نظری با علوم عملی ارتباط دارند بیگانه نیستند ، به اصطلاح امروز ، علوم نظری جهان بینی است و علوم عملی ایدئولوژی ، مثل منطق دیالکتیک و فلسفه مادی مارکسیستها که جهان بینی آنهاست و ایدئولوژی آنها براساس این جهان بینی است ، حالا چطور از مقدماتی که سنخشان سنخ حقیقت است میتوانیم نتیجه بگیریم نتیجهای را که سنخ آن از سنخ انشاء است ، در مقدمات ، اگر اخبار باشد ، نتیجه هم اخبار باشد اشکالی نیست ، مثلا میگوییم : الف مساوی ب است و ب مساویج ، پس الف مساویج ، اما در اینجا به اینصورت در میآید ب است و ب مساویج است پس باید چنین باشد چطور میشود از مقدمات اخباری نتیجهای بگیریم که انشاء باشد ، آیا چنین قیاسی داریم که مقدمات آن قیاس خبر باشد و نتیجهاش انشاء ؟ نمیخواهیم بگوییم نیست ، اگر هست تحلیلش چیست ؟ خلاصه ، مقصود اینستکه این مسئله در اروپا بشدت مطرح است . از اینجا ، راسل و امثال راسل ، این نتیجه را میگیرند که اصلا اصول اخلاقی جاودان معنی ندارد . [ به هر حال ] برتراند راسل از کسانی است که در فلسفه تحلیل منطقی خود به همین نتیجه که آقای طباطبائی به آن رسیدهاند رسیده است ، وی در کتاب تاریخ فلسفه ضمن تشریح نظریه افلاطون درباره عدالت و اعتراض معروف تراسیما خوس که به افلاطون میگوید ، " عدالت جز منافع اقویا نیست " میگوید این نظر ، مسئله اساسی اخلاق و سیاست را در بردارد ، و آن اینستکه آیا برای تمیز دادن خوب از بد ، معیاری جز آنی که بکار برنده این کلمات میخواهد وجود دارد ؟ اگر چنین معیاری وجود نداشته باشد بسیاری از نتایجی که تراسیما خوس گرفته است اجتناب ناپذیر است ، اما چگونه میتوان گفت چنین معیاری وجود دارد ؟ و باز در جای دیگر میگوید : اختلاف میان افلاطون و تراسیما خوس هائز اهمیت بسیار است ، افلاطون میپندارد که میتواند اثبات کند که جمهوری مطلوب وی خوب است ، یک نفر دمکرات که به عینیت اخلاق معتقد باشد ، ممکن است بپندارد میتواند اثبات کند که جمهوری افلاطون بد است اما کسی که موافق تراسیما خوس باشد خواهد گفت ، بحث بر سر اثبات یا رد نیست. و اصلا قابل اثبات و رد نیست ، بحث فقط بر سر اینستکه شما دوست دارید یا نه ؟ شما میگویید خوب است یعنی من اینرا میپسندم ، این مثل مسائل سلیقهای است ، یکی فلان خورش را دوست دارد میگوید آن خورش خوب است و یکی خورش دیگر را دوست دارد میگوید