نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٣
ایشان ( آقای طباطبائی ) میگویند : عالم اعتبار از همین جا شروع میشود و طوری هم تعبیر میکنند که اندیشههای اعتباری در موجودات زنده مطلقا [ انسان و غیر انسان ] وجود دارد ، و همین تعمیم است که برای ما قابل قبول نیست . ایشان میگویند : رابطه ایست میان طبیعت و غایات خودش که این رابطه ، رابطه وجوب و ضرورت است ، وجوب ضرورتی از نوع وجوب و ضرورت عینی و تکوینی و فلسفی که میان هر علت با معلول خودش هست ، ولی انسان در عالم اعتبار خودش میآید و همان وجوب عینی را که در طبیعت در مقابل امکان و امتناع قرار دارد . میان دو چیز که واقعا میان آنها این رابطه برقرار نیست [ برقرار میکند ] همانگونه حد شیر را به انسان شجاع میدهد ، اینجا هم میآید آن حد وجوب را که در طبیعت عینی و " بایدها " که ذهن خلق میکند که معتقدند این " باید " ، در هر فعل اختیاری حیوان ذی شعوری ، وجود دارد [ از همین اعتبار ناشی میشود ] . ایشان ( آقای طباطبائی ) میگویند : چنین اعتباری در اینجا پیدا میشود ، " خوب است " هم بیش از این نیست ، وقتی میگوییم " باید انجام دهم " ، " خوب است " هم از همین انتزاع میشود ، البته حالا باید دید که " خوب است " از " باید " انتزاع میشود یا بالعکس ؟ ولی چون " باید " را اولین اعتبار میدانند " خوب است " از آن انتزاع میشود این " خوب است " ، در واقع بیان کننده یک نوع ملایمت است ، اینهم در واقع مثل اینستکه حسنهای واقعی و عینی را انسان اعتبار میکند . در این جاها یک حسنها و زیبائیهای حسی در خارج وجود دارد که انسان به سوی آنها کشیده میشود ، بعد در مورد غایت یک فعل که انسان تصور میکند آنرا این " باید " را میان خود و آن فعل و غایت برقرار میکند . اینجا این مفهوم خوبی باز یک مفهوم نسبی است ، زیرا " خوب است " یعنی برای من خوب است ، این جز رابطه میان خود [ و آن شیئی ] و ملایمت میان خود و آن شیئی [ چیز دیگری نیست ] و ملایمت یک امر اضافی و نسبی است . قدما ، قائل به این " باید " یا به تعبیر دیگر فرمان نبودند ، آنها فقط میگفتند انسان فائده شیئی را احساس میکند یا تصور میکند و بعد فائده شیئی را تصدیق میکند بعد از آن میل به آن شیئی پیدا میشود ، بعد عزم و جزم پیدا میشود و بعد مراتب دیگر پیدا میشود که مرحله آخرش مرحله اراده است ، ولی این مطلب را یک حکم انشائی هم در اینجا هست [ دیگر قائل نبودند ] . ایشان ( آقای طباطبائی ) این مقدمات را قبول دارند ولی آن چیزی را که برایش نقص اساسی قائل هستند . همان حکم است ، حکمی که نفس میکند ، نه حکم بصورت یک حکم نظری که قدما به آن میگفتند " تصدیق به فائده " ، بلکه حکم انشائی . آن مسئله عمدهای که ایشان روی آن تکیه دارند اینستکه در هر فعل اختیاری همیشه یک حکم انشائی و اعتباری و فرمان وجود دارد : باید چنین کرد و نباید چنان کرد و همین " باید " است که انسان را وادار میکند که دنبال مقصد طبیعی برود . و ایشان در نهایت امر همه ارادهها را به علم منتهی میکنند . این یک بحثی بوده که مثل خیلی کارهای دیگرشان ، یک فکری برایشان برق زده و بعد همان را دنبال میکنند ، بدون اینکه دنبال حرفهای دیگران در این زمینه بروند و ببینند دیگران در این مورد چه گفتهاند حتی در