نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩
فلسفه " شدن " هم بودن را منکر است و حال آنکه ما فلسفهای داریم که هم
به شدن معتقد است و هم به بودن ، بین این دو هیچ تضادی قائل نیست . مثلا
فلسفه ملاصدرا در هیچیک از این دو قسم قرار نمی گیرد ، چون هم به شدن
معتقد است و هم به بودن . بنابراین ضرورتی ندارد که ما این تقسیم بندی
نادرست را بپذیریم .
مطلب دیگری که در اینجا گفته شده است اینست که فلسفه بودن به منطق
می انجامد و فلسفه شدن به فلسفه تاریخ . این یک سخن بی معنی است که نه
تنها با معیارهای ما بلکه با معیارهای خود اینها هم شاید جور در نیاید ،
و حرفی که مارکسیستها در این زمینه میگویند بهتر از این است ، آنها قائل
به دو منطق هستند نه اینکه بگویند منطق تعلق دارد به فلسفه بودن و فلسفه
تاریخ تعلق دارد به فلسفه شدن ، یعنی ما دو نوع منطق و دو نوع فلسفه
تاریخ داریم . مارکسیستها از زمان هگل به این طرف آمدند منطق ارسطو را
منطق جامد و منطق استاتیک نامیدند و منطق دیالکتیک را منطق دینامیک
نام نهادند . پس طبق این گفته فلسفه بودن به منطق جامد میانجامد و فلسفه
شدن به منطق دیالکتیک . و تعبیر صحیحتر این است که بگوئیم منطق
استاتیک به فلسفه بودن میانجامد و منطق دینامیک به فلسفه شدن ، زیرا
منطق مقدم بر فلسفه است . همچنین این سخن که فلسفه شدن به فلسفه تاریخ
میانجامد نادرست است ، زیرا ما دو نوع فلسفه تاریخ داریم : یکی آن
فلسفهای که به قول اینها تاریخ را به صورت ثابت و یکنواخت تفسیر میکند
و جامعه را یک امر راکد میداند و دیگر آن که تاریخ را متغیر و متحول
میداند ، پس باید گفت فلسفه بودن به آن نوع فلسفه تاریخ منتهی میشود و
فلسفه شدن به این نوع فلسفه تاریخ .
آندره پییتر پس از آنکه فلسفهها را به دو نوع " بودن " و " شدن "
تقسیم میکند گویی که میخواهد ریشه روانی این دو فلسفه را نشان بدهد ، لذا
میگوید :
" هر قدر حکمت هستی اندیشمندان خردگرای را مجذوب میکرد به همان
اندازه نیز فلسفه شدن مناسب با روحیاتی بود که به طبیعت نزدیکتر بودند
و نسبت به جریان زوال اشیاء و حیات حساسیت بیشتری داشتند مانند مردم
مشرق زمین یا اقوام ژرمن . زبان آلمانی نیز که فعل شدن ( وردن ) مهمترین
فعل کمکی آن است گواه این موضوع میباشد " [١] .
میخواهد بگوید انسانها دو جورند ، برخی انسانها خردگرا هستند و بعضی
دیگر طبیعتگرا ، بعضیها اساسا توجهشان به طبیعت است و بعضی دیگر
توجهشان به مسائل عقلی است . این مطلب مانند همان تفاوتی است که میان
بوعلی و ابوریحان میگذارند . میگویند هر دو نابغه بودند ولی ابوریحان
بیشتر طبیعت گرا بود و لهذا بیشتر به امور تجربی توجه داشت و بوعلی
بیشتر خردگرا بود و لهذا به امور عقلی توجه داشت ، نه اینکه متد
ابوریحان تجربی بود و متد بوعلی عقلی آنطور که بعضیها گفتهاند ، بلکه متد
هر دو یکی بود و اگر ابوریحان هم در مسائل عقلی وارد میشد همان متد بوعلی
را به کار میبرد و اگر بوعلی هم در مسائلی که مورد توجه ابوریحان بود
وارد میشود مثل او عمل میکرد . فرق آنها در این بود که یکی بیشتر به
مسائل عقلی توجه داشت و خردگرا بود و دیگری بیشتر به طبیعت
[١] مارکس و مارکسیسم - ص . ١٧