نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨
لازم میآید .
مسئله سوم ، مسئله اصول اخلاقی است که مسئله بسیار مهمی است . قدمای
ما به چیزی قائل هستند به نام حکمت عملی ، آنها آنچه را که به اخلاق و
تدبیر منزل و جامعه تعلق دارد " حکمت " میدانند .
یعنی اینها را یک سلسله حقایق جاودانه میدانند که عقل انسان با قطع
نظر از شرایط خاص ذهنی و عینی این چنین حکم میکند . از نظر قدمای ما هر
حکمی که برای عدالت و راستی و درستی و عفت و نظائر اینها میکنیم ،
احکام موقت نیست بلکه جاودانه و همیشگی است ، از همان اول که عالم
بوده است حسن احسان برای احسان و قبح ظلم و عدوان برای ظلم و عدوان
ثابت بوده است . ولی مارکسیستها به هیچ اصل اخلاقی ثابت قائل نیستند و
میگویند آنچه که امروز اخلاق است در روز دیگر اخلاق نیست و اخلاق در مسیر
" شدن " قرار دارد و مارکس هم آن را وابسته به اقتصاد میداند و میگوید
در هر زمانی شرایط تولید ، اخلاق خاصی را اقتضاء میکند .
تا اینجا سه مشخصهای را که برای فلسفه " هستی " و " بودن " ثابت
است و قهرا نقطه مقابل آنها برای فلسفه " شدن " ثابت است توضیح
دادیم ، اکنون در اینجا دو مطلب وجود دارد که باید بیان نمائیم :
مطلب اول اینکه گاهی اوقات الفاظ و لغتها سبب یک نوع تعبیرها و
تفسیرها میشود که از آن جمله است همین دو کلمه " بودن " و " شدن " .
برای ما این حرف مفهوم ندارد که بودن را در مقابل شدن قرار بدهیم ، چون
ما " بودن " را در مقابل " نبودن " قرار میدهیم و برای ما " شدن "
، " نبودن " نیست همچنانکه ترکیبی از بودن و نبودن هم نیست . این امر
برای ما بسیار ساده است . و در فلسفهمان آن را طرح میکنیم که هستی و
وجود در ذات خود تقسیم میشود به وجود ثابت و وجود سیال ، یعنی وجودی که
واقعیتش از نوع " بودن " است و وجودی که واقعیتش از نوع " شدن "
است . در فلسفههای ما ، در فعل " بودن " ، یعنی در ماده فعل " بودن
" ، زمان وجود ندارد به طوری که هر سه زمان یعنی بوده و هست و خواهد
بود را در بر داشته باشد [١] ، بلکه ما از فعل " بودن " یک معنای
اعم میفهمیم . بودن اعم است از شدن و شدن خودش نوعی از بودن است . اما
اینها از اول فرضشان بر این است که مفهوم " بودن " مساوی است با
مفهوم ثبات یعنی همان چیزی که ما از آن تعبیر به یکنواخت بودن و در دو
زمان یک جور بودن میکنیم و اگر در دو زمان یک جور نبود آن وقت دیگر "
بودن " نیست بلکه " شدن " است . و به همین جهت است که در فلسفه
هگل ، " شدن " را ترکیب هستی و نیستی میداند ، زیرا هستی از نظر او "
بودن " یعنی " به یک حال بودن " است ، پس هستی و نیستی باید واقعا
با یکدیگر ترکیب شوند تا " شدن " بوجود بیاید و شدن یعنی مجموع بودن و
نبودن . و این سخنی است بی منطق و نادرست و اساس این تقسیم باطل است
و معنای آن این است که فلسفه " بودن " شدن را منکر است و
[١] این غیر از حرف مرحوم آخوند و حرف برخی اصولیین است که میگویند در افعال ، زمان اخذ نشده است . آنها بحثشان روی صیغه است و بحث ما هم اکنون روی ماده است .