نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٦
وقتیکه ما معنای حقیقت بودن را انطباق ذهن با خارج دانستیم ( به همین
معنی از انطباق که ذکر شد نه انطباق وجود ذهن با خارج ) آنوقت " تکامل
حقیقت " میشود تکامل انطباق ذهن با خارج ، یعنی یک شیئی که با خارج
خودش منطبق است ، تدریجا انطباقش بیشتر بشود ، مثلا زید قائم یوم
الجمعه امروز منطبق است و بعد ، منطبقتر بشود . این حرف معنی ندارد و
انطباق قابل شدت و ضعف نیست .
بله : مسئله بشکل دیگری درست است ولی آن تکامل حقیقت نیست و اگر هم
چنین اسمی را بر آن اطلاق کنند ، اصطلاح جدیدی است که پیدا شده یکی از آن
موارد جدید این تعبیر همان چیزی است که راسل ذکر کرده ، و آن بمعنای
اینستکه : نظریه روز به روز دقیقتر میشود ، مثلا یک شیئی را که وزن
میکنیم ، یک وقت با وسیلهای وزن میکنیم که خیلی دقیق نیست و ١ - ٢
کیلو اختلاف را نشان نمی دهد ، بعد با وسیله دقیقتر و بعد دقیقتر تا
میرسد به وسیلهای که حتی یک میلی گرم را هم نشان میدهد . خوب ، در این
توزین ، وزن آن شیئی مرتب دقیقتر شد ، و مثلا از هفتاد کیلو که وسیله
اولی نشان داد ، به ٦٩ کیلو بعد به ٦٨ / ٨ و . . . رسید و به یک تعبیر
تکامل یافت ، ولی در واقع در اینجا تکامل حقیقت واحد نیست ، بلکه هر
کدام از اینها که معلوم میشود ، وزن قبلی را نسخ میکند ، و از آن به
حقیقت نزدیکتر میشود ، نه اینکه در اینجا حقیقتهای متعدد داریم و در
واقع تقریبهای متوالی است [ نه تحقیقهای متعدد ] . این مطلب ، مطلب
درستی است ولی این تکامل حقیقت نیست ، چون وزن واقعی این شیئی یک چیز
بیشتر نیست و حقیقت هم تنها همان است ، و بقیه حقایق تقریبی بود و لذا
تنها در اینجور مثالها جور در میآید ، در
> محال است و اجتماع نقیضین است . پس " انسان موجود است " یعنی چه ؟ یعنی اینکه من اعتار میکنم ذات انسان را و تجرید میکنم آنرا از هر دو وجود ( ذهنی و عینی ) هرچند که این ذات مقارن با وجود است ( و لذا میگویند قضیه حینیه است به اصطلاح فلسفی ) . آن انسانی که میگوییم موجود است در واقع و نفس الامر موجود را میگوییم موجود است ، اما انسان موجودی که وجود در آن اخذ نشده است ، پس شما وقتی میگویید " انسان " آن محکی شما واقعا موجود است ، ولی شما در اعتبار ذهن خودتان انسان موجود را موضوع قضیه " الانسان موجود " قرار ندادهاید ، تا قضیه ضروریه محمول بشود ، و نیز انسان بشرط عدم هم موضوع نیست قضیه ممتنعه متناقضه بشود بلکه شما انسان مجرد از هر دو اعتبار را موضوع قرار دادهاید ، و فرق است میان عدم الاعتبار و اعتبار العدم ، و نیز فرق است میان عدم اعتبار شیئی و نبودن آن در واقع و نفس الامر ، پس اینکه ما میگوییم حقیقت انطباق دارد با واقع و نفس الامر ، یعنی متصورهای ما بدون آنکه وجود ذهنی در آنها اعتبار شده باشد ، با واقع و نفس الامر انطباق دارند و بلکه شما اگر خود وجود ذهنی را اعتبار بکنید ، نمیتواند در خارج وجود داشته باشد ، مثلا نمیشود گفت زید موجود در ذهن قائم است . در کجا قائم است ؟ در ذهن یا در خارج ؟ شما میخواهید بگویید در خارج قائم است ، آن چیزی که الان موضوع قضیه شماست در واقع و نفس الامر در ذهن شما موجود است ، و نمیشود قائم را بر آن حمل کرد ، چون منظور قیام در خارج است . والا زید در ذهن که قائم نیست .