نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٣
مطرح کردهایم . خوب ، اینها مدعی هستند که این فکر که هر حقیقتی جاوید و دائم است لازمه فلسفه بودن است هر کسی فلسفهاش فلسفه بودن باشد ، قهرا برای حقیقت هم بودن قائل است ، و بودن مساوی است با ثبات و دوام ، و آن کسی که فلسفهاش فلسفه شدن است قهرا برای حقیقت هم شدن قائل است و شدن ، ضد جاوید بودن است . این خلاصهای است از برداشتی که کتاب مارکس و مارکسیسم از مطلب کرده است . دیگران مطلب را بتعبیر دیگر ذکر کرده و میگویند منطق ارسطوئی یک منطق جامد و استاتیک است نه یک منطق دینامیک ، مفاهیم در این منطق ثبات دارند و لهذا در این منطق اعتقاد به قضایای دائمه است ، و این از جمود این منطق است ، در طبیعت چیزی دوام ندارد ، وقتیکه در طبیعت چیزی دوام نداشته باشد ، ما قضیه دائمه نباید داشته باشیم . اینکه در منطق قضایای دائمه هست ، به معنای این نیست که تمام قضایای منطق دائمه هستند ، و همه حکایت میکنند از رابطهای در خارج که آن رابطه دائمه است و همیشه در خارج ثابت است . نه ، مقصود این نیست ، بلکه بعضی از قضایا را دائمه میدانند ، یعنی قضایا از آن جهت که حکایت میکنند از یک واقعیت خارجی ، همیشه از یک رابطه دائمی حکایت نمیکند ، فقط موارد خاصی هست که حکایت از دوام میکند ، و مثال میزدند به حرکت فلک و یا به مواردی که ضرورت ذاتی قائل بودند . مثلا اگر موضوعی را فرض بکنیم ، اجزاء آن موضوع با فرض وجود آن ، دائما و بالضروره برای آن موضوع ثابت است ، یا لوازم وجود یک شیئی که با فرض وجود آن ، دائما ثابت است ، ولی باز این یک قضیه فرضیه است ، مثلا میگوییم " کل انسان ، حیوان " بالضروره یا دائما که بقول خود امروزیها در منطق جدید ، این قضایا شرطیه است ، قدمای ما میگفتند ضرورت ذاتی مشروط به وجود موضوع است ، میگفتند مادام ذات الموضوع یعنی این قضیه به این معنی نیست که همیشه انسان در خارج وجود دارد و همیشه هم در خارج حیوان است ، معنایش اینستکه انسان مادامی که انسان هست ، بفرض اینکه انسان باشد حیوانیت برای او ضرورت دارد که فرق میان ضرورت ذاتی و ضرورت ازلی همین است . در ضرورت ذاتی اطلاق دارد و حتی مشروط به وجود موضوع نیست ، و هیچ حیثیتی در آن اخذ نشده است ، حتی حیثیت تعلیلیه که بگوییم این موضوع ، مادامیکه وجود داشته باشد علت خودش نه ، موضوع بهر حال وجود دارد ، ولی ضرورت ذاتی مشروط به وجود موضوع است ، مادام ذات الموضوع موجودا ، فهو حیوان ضرورش و دائما ، و این حکایت نمیکند از یک رابطه دائمی عینی که یک انسانی در خارج هست و در خارج حیوان است و در خارج همیشه به انسانیت و حیوانیتش باقی است ، اما در مورد مثال حرکت دائمی فلک امروزه هم شبیه آن را میگویند : میگویند : ماده حرکت میکند دائما . ولی عمده مسئلهای که در باب دائم بودن حقیقت هست ، مسئله دیگری است ، مسئله دائم بودن حقیقت ، غیر از دائم بودن واقعیت است مسئله دائم بودن حقیقت در قضایای غیر دائمه هم هست ، و این دوتا را نباید باهم اشتباه کرد . مسئله دوام حقیقت ، معنایش این است که یک قضیهای که حکایت از یک واقعیت میکند ، انطباقش با آن واقعیت خودش دائمی