نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧١
بطور مطلق در مغز انسان وجود پیدا نمیکند ، یعنی اینکه واقعیت یک چیزی است که در ظرف خودش هست ، انسان هم باز یک واقعیتی است در مقابل آن واقعیت که مجهز است به سلسله اعصاب و خاصیت سلسله اعصاب اینستکه [ وقتی ] در مقابل یک واقعیت قرار میگیرد ، از آن متأثر میشود ، ولی تأثر محض هم نیست ، عکس العمل هم در برابر آن نشان میدهد ، در واقع ، بحساب اینها ، آن واقعیت میشود تز ، و عکس العمل اعصاب میشود آنتی تز ، بعد آن تصویری که از بیرون آمده ، و عکس العملی که اعصاب روی آن تصویر بیرون آمده انجام میدهد ترکیب میشوند ، و میشود سنتز ، و این میشود همان دیدن ، و میشود حقیقت . یعنی هرگاه یک ادراک سنتز واقعیت خارجی و سلسله اعصاب بود ، این حقیقت است ، بنابراین سنتز بودن حقیقت است . اگر بگویید که اگر دو نفر یک شیئی را دو جور ادراک بکنند ، مثلا سلسله اعصاب یکی از آنها دچار یک بیماری باشد [ چه میگوئید ] جواب میدهند : باشد ، هر دو ادراک برای صاحبش حقیقت هستند ، حرفهائی که اینها درباره حقیقت گفتهاند ، تاریخ نشان میدهد که درست همان حرفهای شکاکان قدیم است . بعد از سقراط ، چند مکتب بوجود آمده بود مانند کلبیون ، رواقیون ، شکاکان ، اپیکوریها ( اصحاب لذت ) ، همه اینها هم بطوریکه میگویند ، ادامه دهنده حرفهای سقراط بودند ، منتهی هر کدام یک شاخه از حرفهای او را گرفتند و گسترش دادند . در تعلیمات سقراط " نمیدانم " جزء اصول تعلیمات اوست ، میگفت من رسیدهام به آنجا که میتوانم بگویم " نمیدانم " یعنی به بالاترین علمها ، البته سقراط شکاک نبود ولی این " نمی دانم " او مایه برای بوجود آمدن مکتب شک گردید قبل از سقراط سوفسطائیها بودند که آنها اساسا واقعیت خارجی را قبول نداشتند ولی شکاکها واقعیت را قبول دارند ، ولی اینکه انسان بتواند واقعیت را آنچنان که هست کشف بکند قبول ندارند ، حقیقت را هم همینجور تعریف میکنند که ما تعریف میکنیم ، منتهی [ در مورد شکاکیت ] استدلال منطقی قویی میکنند میگویند : حقیقت عبارت است از درک واقع و نفس الامر آنچنانکه هست ، بعد میگویند : در عمل ما میبنیم که انسان با چه وسیلهای به واقع میرسد انسان یا با حس به واقع میرسد و یا با عقل حس آیا خطا میکند یا نمیکند ؟ بدون شک خطا میکند ، عقل و استدلال چطور ؟ آن هم بدون شک خطا میکند ، پس جایز الخطا بودن وسائل انسان برای کشف حقیقت ، موجب میشود که در هیچ قضیهای نشود جزم پیدا کرد و همه چیز را بعنوان شک باید تلقی کرد ، و باید گفت من چنین احساس میکنم و یا چنین میفهمم ، حالا در واقع هم چنین هست یا نه ، نمیدانم ، و در هیچ چیزی اظهار قطع نباید کرد نمونه دیگر از بی اعتباری حس اینستکه یک شخص واحد در دو حال مثلا حال صحت و مرض یک شیئی را دو جور حس میکند مثلا در یک حال شیرین و در حال دیگر تلخ ، و حال آنکه واقعیت همان واقعیت است ، بنابراین نمیشود به مطابقت هیچ یک از این دو احساس با واقعیت جزم پیدا کرد ، پس راهی جز " نمیدانم " در پیش نیست . خوب ، این استدلال خیلی استدلال محکمی است و به آسانی هم قابل دفع نیست ، البته نه اینکه حرف اینها جواب نداشته باشد ، ولی میخواهیم بگوییم حرف ، حرف فیلسوفانهای است