نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٨
از الیاثیان که بگذریم فلسفههای دیگر هست که اساس هستی را ثبات میداند و حرکات و تغییرات را یک سلسله امور بسیار بسیار سطحی و عرضی در عالم طبیعت میداند . اتفاقا ذیمقراطیس که این آقایان خیلی به او مینازند و میگویند اتمیست بوده است شخصی است که اساس عالم را یک سلسله ذرات میداند و مرکبات و پدیدهها و انواع را یک امور سطحی میداند که از جمع و تألیف ذرات بدون اینکه یک تغییر اساسی در آنها واقع بشود ( که در این صورت ارتباط اجزاء با یکدیگر شبیه ارتباط مکانیکی است ) بوجود میآید . مثلا آب و هوا بنابراین فلسفه فرق اساسی با یکدیگر ندارند ، هر دو مجموعهای از ذرات هستند که فقط چگونگی پهلوی هم قرار گرفتن ذرات و یا شکل ذرات در آن دو مختلف است و مثلا در یکی بشکل مکعب است و در دیگری بشکل کروی . به هر حال اساس عالم طبیعت یک سلسله ذرات است که ازلا و ابدا وجود دارند و محال است که کوچکترین ساییدگی در آنها پدید آید ، ذرات صغار صلبه هستند که نه وصل پذیرند و نه فصل پذیر . بنابراین ذیمقراطیس حرکت را فقط برای همین ذرات قائل بود که تنها یک حرکت مکانی است که حرکت بسیار سطحی است ، اما حرکت کمی و کیفی و وضعی را منکر بود چه برسد به اینکه به حرکت جوهری قائل باشد . بنابراین بعد از فلسفه الئاتها ، فلسفه ذیمقراطیس خیلی سزاوارتر است که بقول اینها فلسفه " بودن " نامیده شود . اما اتفاقا ارسطو که اینها او را فلسفه " بودن " تلقی میکنند از همین نظر یعنی از جهت مسأله حرکت تحویل عظیمی بوجود آورد . او در واقع با نظریه قوه و فعل و با نظریه مقولات خود به تغییر در متن عالم قائل شد . اولا مقولات مختلف کم و کیف و . . . مطرح کرد و برای اینها واقعیتهای مستقل قائل شد و حرکت را تنها حرکت مکانی ندانست بلکه به حرکت کمی و کیفی نیز قائل شد . و ثانیا از اینها بالاتر اینکه واقعیت اشیاء را ذرات ندانست بلکه اینها را بمنزله ماده تلقی کرده و به صورت قائل گردید و واقعیت اشیاء را به صورت دانست و به حدوث و فنا یعنی کون و فساد صورتها قائل شد و گفت آنچه که واقعیت انواع جوهری را تشکیل میدهد صورتهای آنها است و این صورتها کائن و فاسد میشوند ، منتهی این کون و فساد را بنحو دفعی دانست نه به نحو تدریجی و به صورت حرکت . و واضح است که این نظریه تا چه اندازه فلسفه او را از فلسفه " بودن " - بتعبیر غلط مارکسیستها - دور کرده است . منتهی چون او تغییرات را بشکل دفعی میدانست قهرا به ثبات نسبی نیز قائل بود . یعنی میگفت اشیاء حادث میشوند و مدتی به همان حال خود باقی هستند و بعدا در یک " آن " فانی میشوند ، پس یک دوره ثبات را طی میکنند و بعد تغییر مییابند ، باز دوران ثبات فرا میرسد و پس از آن باز مرحله تغییر پیش میآید و همچنین تا آخر . ارسطو با نظریه قوه و فعل و ماده و صورت و کون و فساد چهره عالم را از این جهت که نشان میدهد که در عالم ثبات محض حکمفرما نیست بسیار تغییر داد . با پیدایش فلسفه ارسطو ، عالم دیگر آن عالم ذیمقراطیسی نیست که یک وضع ثابت و یکنواخت داشته باشد . بلکه ماهیات اشیاء حادث میشود و واقعیات حادث شده از بین میروند . بعدها نیز کسانی مانند ابن سینا و امثال او که تابع ارسطو بودند همین گونه فکر میکردند ،