نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٧
پس اینکه فلسفههای جهان را به دو نوع تقسیم کردهاند :
فلسفههای هستی و بودن ، و فلسفههای شدن درست نیست و اگر هم فرضا قبول
کنیم که دو گروه فیلسوف وجود دارند که یک گروه قائل به ثباتند و گروه
دیگر قائل به حرکت ، چه دلیلی دارد که اینها را قائل به " بودن " و
آنها را قائل به " شدن " بدانیم ؟
و چنانکه گفتیم این تعبیر از هگل شروع شده است ، چون او ماهیت حرکت
را ترکیبی واقعی از بودن و نبودن میداند و لذا از نظر او حرکت نمی تواند
واقعا از سنخ هستی باشد ولی از فلسفه ما چنین نیست ، حرکت واقعا سنخی
از هستی است و در عین اینکه سراسر هستی است از نظر ماهیت و مرتبه
مرکب از هستی و نیستی است .
آنچه گفته شد بیان دو نوع فلسفه بود از نظر مارکسیستها ، حالا حقیقت
مطلب چیست ؟ اتفاقا قضیه چنین نیست و با بررسی تاریخچه بحث حرکت این
مطلب روشن میشود :
تاریخچه بحث حرکت :
در مورد مسأله " شدن " و مسأله حرکت در دورانهای بسیار قدیم فلسفه یعنی دوره قبل از سقراط تنها گروهی از فلاسفه که آنها را الیائیان یا الئاتها میگفتند ا ز قبیل پارمیندس و زنون الیائی بودند که حرکت را غیر اصیل میدانستند و منکر حرکت بودند . یعنی این فلسفه را میتوان تنها فلسفهای دانست که قائل به سکون و ثبات بود و یا به تعبیر غلطی که اینها میکنند قائل به " بودن " بود .> [١] البته اصالت وجودیها شبیه این حرف را میزنند ولی نه خود این حرف را ، میگویند در حرکت وجود و عدم متشابکته ، یعنی وجود هر مرتبهای ( که خود مرتبه یک امر اعتباری و انتزاعی است ) با عدم مرتبه دیگر ( نه عدم خود آن مرتبه که در این صورتاجتماع نقیضین میشود ) جمع میشود و عین آن است ، منتهی به این نحو که یک شیئی متدرج الوجود را ذهن به دو جزء مقدم و مؤخر تقسیم میکند ، در مرتبه جزء مؤخر نیست و در مرتبه جزء مؤخر جزء مقدم نیست . باز هر یک از این جزء مقدم و جزء مؤخر خود به دو جزء قابل انقسام است و این انقسام در حدی متوقف نمی شود و الی غیر النهایه قابل انقسام است . یعنی ذهن هرچه به جلو برود باز یک وجود واحد منقسم میشود به دو جزء : یک جزء موجود و یک جزء معدوم . ولی بالاخره این امر به جمع نقیضین منتهی نمی شود ، یعنی آن حیثیتی که معدوم است نیست . اینها که " شدن " را ترکیب وجود و عدم میدانند برای عدم یک واقعیتی قائل هستند و گوئی وجود یک شیئی با آن واقعیتی که عدم آن شیئی است با هم ترکیب میشوند و از آن " شدن " بوجود میآید . ولی ما وجود مرتبه دیگر را عدم آن شیئی " اعتبار " میکنیم ، اما وجود مرتبه دیگر را حقیقة یک وجود واحد میدانیم . و واضح است که این نظر با نظر آنها چقدر فرق میکند . عدمی که با وجود مرتبهای جمع میشود عدم بدیل آن مرتبه نیست که نقیض آن شیئی باشد . بلی ، عدم آن شیئی است اعتبارا و عرفا و لذا قابل استصحاب است : ولی در واقع و بحسب حقیقت عدم هر شیئی همان چیزی است که وجود شیئی رافع آن است و عدمی که با وجود رفع شده است دیگر نمی تواند با وجود جمع شود . بهر حال مطلب روشن است .