نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٦
اما براساس فلسفه ما ، یعنی بر مبنای فلسفه اصالت وجودی صدرالمتألهین وجود در حقیقت خودش منقسم میشود به ثابت و سیال . یعنی بخشی از وجود و هستی ثابت است و بخشی از آن سیال است . هر دو هستی است ، نه اینکه یکی " هستی " است و دیگری " هستی و نیستی " است . خود حرکت یک نحوه هستی است و این مطلب در فلسفه اصالت وجود بسیار روشن است . اما بنابر طرز تفکر اصالت ماهیتی هر جا که حرکت پیدا میشود - و خصوصا حرکات اشتدادی - ماهیت شیئی از بین میرود و باید از بین برود . یعنی شیئی وقتی که حرکت میکند ، نمی تواند نوعش ثابت باشد . مثلا در حرکات عرضیه - حالا ما موضوعش را ثابت فرض میکنیم - وقتی که موضوع در یک عرضی از اعراض خودش حرکت میکند معنایش این است که موضوع در هر آن ، فردی یا نوعی یا صنفی از آن مقدار را دارد ( بحسب اینکه حرکت اشتدادی باشد یا نباشد ) و یا لااقل یک فردی از مقوله را دارد ( زیرا ممکن نیست که نه فردش عوض بشود و نه نوعش ) ، فردی نیست میشود فرد دیگر بوجود میآید ، باز فردی نیست میشود فرد دیگر بوجود میآید و همینطور الخ . اکنون این اشکال پیش میآید که اگر بنا باشد افراد عوض شود پس حافظ وحدت در اینجا چیست ؟ پاسخ میدادند که موضوع ، حافظ وحدت است و به همین دلیل میگفتند که حرکت جوهریه محال است ، اگر حرکت در اعراض باشد موضوع حافظ وحدت است ولی اگر حرکت در جوهر باشد دیگر حافظ وحدتی در کار نیست . مرحوم آخوند جواب داد که اگر وجود اصیل باشد همه اشکالات ، چه در حرکات عرضی و چه در حرکات جوهری حل میشود و اگر وجود اصیل نباشد حتی در حرکات عرضی هم مشکل قابل حل نیست و موضوع نمی تواند حافظ وحدت باشد . زیرا مثلا در مورد مراتب بیاض این سؤال مطرح میشود که آیا یک وحدت واقعی وجود دارد یا نه ؟ یعنی آیا یک وجود واحد است و یا متعدد است ؟ اگر متعدد باشد لازم میآید که غیر متناهی محصور بین حاضرین باشد . و آنچه که توجیه میکند که این فردی باشد غیر از آن فرد یا نوعی باشد غیر از آن نوع همان ماهیت او است و الا باعتبار وجودش یک وجود واحد سیال است . امر واحدی است که یک وحدت واقعی دارد و به اجزاء غیر متناهی قابل تجزیه است . ( البته بالقوه نه بالفعل ) . پس اصالت وجود است که میتواند حرکت را توجیه و تفسیر کند . ولی بنابر اصالت ماهیت باید واقعا بودن و نبودن در کار باشد . چون چنین نیست که شیئی واقعا بطور کامل نیست شود و باز دوباره بوجود آید ، لذا گفتند که هستی و نیستی با هم در آمیخته و مخلوط شدهاند و از این در آمیختن " شدن " بوجود آمده است و حال آنکه شدن خود نوعی از هستی است . وقتی به وجودش نگاه میکنیم میبینیم یک وجود واحد است ، یک شدن است . و وقتی به ماهیتش نگاه میکنیم میبینیم دائما نوعی میرود و نوعی میآید ، یا فردی میرود و فردی میآید ، یعنی همواره بودن است و نبودن ، بودن است و نبودن ، . . . لذا اینها آمدند و واقعیت " شدن " را ترکیبی از بودن و نبودن دانستند ( ١ ) ریشه فکرشان همان طرز فکر ابتدائی یعنی طرز فکر اصالت ماهیتی است . [ پاورقی این صفحه در صفحه بعد آمده است ]