نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٢
او را میخرید و از او میگیرید ، کار تنها برای کار باید باشد نه کار برای
فرد . پس باید به صورت کار دسته جمعی باشد ، همه کار بکنند ، و همه سود
ببرند ، و هر کس هم به اندازهای که از او ساخته است کار میکند ، و به
اندازه نیازش هم میبرد ، آن وقت میشود ، کار برای کار . و شاید هم علت
این که اینها کلمه پراکسیس را انتخاب کردند که در ریشه یونانیش کار
برای کار است ، همین باشد . چون کار برای کار پیش اینها شرافت دارد نه
کار برای فرد ، کار برای فرد ضد اخلاق است ، انسان باید کار بکند ، برای
این که کار بکند ، مثل شرافت است ، کل ما بالعرض ینتهی الی ما بالذات
، ما هم در این مورد شرافتهای اخلاقی قائلیم که همه بر میگردند به امری
که آن امر کمال بالذات است برای انسان، و آنجا دیگر نمی گوییم برای چه.
اینها هم حرفشان این است : میگویند : نه کارگر باید نظرش به مزدی
باشد که میگیرد و نه دیگری ( کار فرما ) باید چنین چشم داشتی داشته باشد
، بلکه انسان باید اذعان کند که یک موجود کارگر است و شرافت و کمال و
همه چیزش به کار است . این مطلب خود به خود یک جنبه عرفانی و معنوی
پیدا میکند ، ( تا به قضیها ی جنبه معنوی ندهند ، آن شور لازم را پیدا نمی
کند ) .
در اینجا مطلب یک شکل عرفانی به خودش میگیرد ، و درست همان حرفی را
می زنند که عرفا در مقابل فلاسفه میگفتند تقریبا اندیشه را کلید اندیشه
میدانستند ، و اندیشه ، و کمال انسان را در کمال اندیشهاش میدانستند [١] . و وقتی میخواستند فلسفه را در اوج معنوی تعریف بکنند ، میگفتند ،
صیرورش الانسان عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینی ، کمال او را در این
میدانستند که جهان را آن گونه که هست کشف کند و بشناسد [٢] .
[١] البته کمال انسان را در دو جهت میدانستند : نظری و علمی - کمال نظری در تعقل هستی بود آن چنانکه هست و کمال عملی در بودن آن چنانکه باید و در انجام دادن - آن چنانکه باید . [٢] در مورد این مسئله که کمال انسانیت به چیست میتوان گفت که یک منطق واحدی هنوز وجود ندارد ، که بگوییم کمال انسان به طور مسلم در چیست ، در اینجا مکتبهای خیلی مختلفی هست . مثلا بعضیها کمال انسان را در قدرت ، و انسان کامل را انسان مقتدر میدانند ، در فلسفههای امثال " نیچه " وقتی انسان برتر را تعریف میکنند ، و بمعنای انسان مقتدرتر تعریف میکنند . معتقد نیستند ، و حتی تصریح میکنند . که : به هیچ مفهوم " کامل " اساسا معتقد نیستند ، میگویند ، کمال وجود ندارد ، تکامل وجود دارد ، کمال از نظر اینها یک مفهوم " استاتیک " و جامد است . زیرا به معنی به یک مرحله رسیدن ، و توقف کردن است ، تکامل یک مفهوم " دینامیک " است . بنابراین انسان کامل به معنای این که به حد نهایی کمال رسیده باشد و در آنجا توقف کرده باشد وجود ندارد ، مسیر است و حرکت و تکامل ، و در هیچ جا هم نمی ایستد . به علاوه فلاسفه انسان را - و کار انسان را و کمال انسان را از زاویه فردی میدیدند و در این جهت حکما و عرفا یکی بودند . یعنی قائل بودند که برای رسیدن انسان به کمالات به صورت انفرادی هم میتواند به کمالات خودش برسد ( قل انما اعظکم بواحدش ان تقوموا لله مثنی و فرادی ») . این نظریه نیز از طرف مارکسیسم مورد انتقاد قرار گرفت .