نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٥
بسیاری از جبرها ( به قول اینها ) و ضرورتها ( به تعبیر ما ) از اختیار و
عقل و آزادی بشر ناشی میشود ، و به حکم این که عقل انسان نفع و اصلح را
اختیار میکند ، به طور قطع آن کار واقع میشود مثلا انتخاب راه مستقیم ،
از میان چند راه مختلف بر همین اساس است . حتی الاغ هم وقتی به سوی
علف حرکت میکند راه مستقیم را طی میکند ، چون نزدیکتر است ، و وقتی
راه وسیله باشد قهرا راه نزدیکتر اختیار میشود ، والا اگر انسان با وجود
راه نزدیکتر از راه دورتر برود مورد ملامت قرار میگیرد که چرا کار لغو
میکند ، البته فلاسفه میگویند محال است انسان کار لغو مطلق که هیچ غایتی
نداشته باشد انجام دهد ، همان کارهای لغو یک غایتهای خیالی دارد ، و چون
تابع خیال بشود نه تابع عقل ، یک غایت اصلحی را رها میکند و یک غایت
غیر اصلح را میگیرد ، و یا طریق اصلحی را رها میکند و طریق غیر اصلحی را
میگیرد ولی بالاخره بلاغایت نیست . خلاصه این که اینها ( مارکسیستها )
میان ضرورتی که ناشی از اختیار انسان است با ضرورتی که خارج از اختیار
انسان فرق نگذاشتند .
حالا میرویم سراغ این که چرا انسانها چیزی را به طور قطع اختیار میکنند
و از این راه نوعی ضرورت بوجود میآید . میگوییم : گر ما قائل به این
باشیم که اقتصاد زیربنا است ، از نظر روانشناسی اینست که آن انگیزه
اصلی و انگیزه انگیزهها اقتصاد است ، و همه انگیزههای دیگر در طول آن
قرار دارد ، و از این جا همیشه اختیار انسان در جهت انگیزههای اقتصادی
است . باز هم اختیار ، اختیار انسان است ، ولی یک اختیار یک جانبه
است ، چون انگیزه همیشه اقتصادی است ، اینست که ما میگوییم حتی بنابر
مبنای اینها ضرورت تاریخی معنایش جبر نیست ، یعنی غیر اختیاری نیست (
البته قبلا گفتهایم که زیربنا بودن اقتصاد بیشتر جنبه جامعه شناسی دارد تا
جنبه روانشناسی ) .
و اما اگر زیربنا بودن اقتصاد را قبول نداشته باشیم ، قهرا این مطلب
را قبول نخواهیم کرد که انگیزه نهائی در انسان منحصرا انگیزه اقتصادی
باشد .
> سؤال کننده : خود اختیار باز تابع اندیشههای انسان است . جواب : باشد ، بالاخره عمل ناشی از اختیار است . فرق است میان این که " ان شاء فعل و ان لم یشأ لم یفعل " و بین فعلی که به مشیت شخص ارتباط نداشته باشد ، و اگر هم بخواهد نکند نتواند ، یعنی یک امر ماوراء مشیت و توانائی اوست که این عمل را بوجود آورده است ، ولی چرا شاء ؟ برای این که مصلحتش هست ، و این علت است برای خواستنش و اختیارش ، مناط اختیارش است ، نه این که چون مناط اختیار دارد پس مضطر است . مثلا انسانها همه قدرت دارند که گناه بکنند یا نکنند ، یک انسانی در اثر تقوی و ملکات اخلاقی ، گناه را اختیار نمی کند ( مثل معصوم ، و البته غیر معصوم هم نسبت به بعضی از گناهان همین وضع را پیدا میکند ، یعنی بطور قطع بعضی از گناهان را اختیار نمی کند ) نه اینکه نمی تواند بکند و الا عدالت برای کسی فضیلت نبوده از این بالاتر ، در مورد ذات باری تعالی که فیضش به عالم میرسد ، به حکم مشیت و قدرت او است که فیضش به طور قطع به عالم میرسد چون لازمه علو ذاتش اینست که افاضه کند . این بدان معنی نیست که اگر هم نخواهد یا بخواهد نکند باز هم میشود [ و او مجبور است که فیض برساند ] .