نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٨
گاهی به مقدم شناختن عمل بر علم از آن تعبیر میشود ، همانگونه که بیکن و دکارت آمدند و گفتند اندیشه کلید و معیار اندیشه نیست بلکه عمل کلید و معیار اندیشه است یعنی در قبال منطق قیاسی ، منطق تجربی را پیشنهاد کردند ، زیرا احساس و مشاهده عین عمل است و حتی استقراء مشاهده مستقیم است ، پس با عمل است که علم به دست میآید ، تجربه هم بالاخره عمل است ، رفتن در آزمایشگاه و تجزیه و ترکیب کردن است . و گاهی به مقدم شمردن حس بر عقل از آن تعبیر میشود . این تعبیری است که هیوم و جان لاک به کار بردند ، یعنی بحث را روی حس و عقل بردند و گفتند حس بر عقل مقدم است و آنچه که از حس به عقل میرسد ، عقل روی آنها تجزیه و تحلیل و انتزاع و ترکیب انجام میدهد اصل حس است و عقل از خود چیزی ندارد که از حس به آن نرسیده باشد . جان لاک جمله معروفی دارد ، میگوید : در عقل چیزی نیست که از راه حس نیامده باشد ، یعنی مجرای ورود اندیشه فقط حواس است، عقل فقط روی آنها یک عملیاتی انجام میدهد. مسأله دیگری که مطرح است ، مسئله معیار صواب و خطا است که مثلا اگر چیزی را تعریف میکنیم ، از کجا بفهمیم درست است یا خطا و یا در موقع استدلال و اثبات یک امر از کجا بفهمیم این دلیل واقعا میتواند این امر را اثبات کند . در اینجا نیز منطق قدیم میگفت که با معیارهای منطقی است که ما خطا و صواب را تشخیص میدهیم ، یعنی میگفت ما علمی داریم به نام منطق ، و درستی فکر را به کمک آن تشخیص میدهیم ، پس در منطق قدیم معیار حقیقت هم اندیشه است و یا به تعبیر دیگر کلید اندیشه ، اندیشه است ( ١ ) . این است که گفته میشود این منطق یک منطق ذهنی یا عقلانی و قیاسی است . زیرا منطق قدیم مقیاسی است برای اینکه فکر را بسنجیم و چون موازین منطقی که صحت و سقم و درستی و نادرستی افکار را با آن میسنجیم خود از سنخ فکر است پس فکر با فکر سنجیده میشود و اندیشه کلید اندیشه است - و در اینجا است که شبهه معروف که از قدیم وجود داشت و در کتابهائی نظیر " مطالع " مطرح شده است رخ مینماید . آن شبهه و دور معروف این است که اگر قضیه از این قرار است پس خود منطق را از کجا بدانیم صحیح است ، خود مسائل منطق را با چه معیاری باید سنجید و صحت و بطلان آن را تشخیص داد . پاسخی که به این شبهه میدادند این بود که منطق دارای دو گونه مسائل است : مسائل بدیهی و مسائل نظری ، مسائل نظری منطق را با مسائل بدیهی ثابت میکنیم و مسائل بدیهی خود بی نیاز از اثبات هستند . مثلا شکل اول قیاس انتاجش بدیهی است و انتاج سایر اشکال به کمک شکل اول اثبات میشود . بدین ترتیب است که تمام منطق را معیار سایر افکار و اندیشهها قرار میدهیم . اما در دوران جدید ، در این مورد نیز آمدند عمل را معیار قرار دادند ،