نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٣
در طبقهای یک ماهیت است ، و در طبقه دیگر ماهیت دیگر . حتی این
تعبیرات را خودشان بکار میبرند .
اینست که میگویند : پایگاه طبقاتی ، و تکیه شدید روی پایگاه طبقاتی
دارند ، و میگویند : انسان در هر پایگاه طبقاتی که قرار داشته باشد ، نمی
تواند خود را از لوازم و تبعات آن پایگاه برهاند ، لازمه هر پایگاه
طبقاتی طرز تفکر مخصوص است البته در عمل خیلی نقض به این حرف هست .
در جزوه منافقین که وابسته به طبقه کارگر نبودند نوشتهاند که ما کوشش و
مجاهده کردیم که باقیمانده عوارض طبقه خودمان را از خود دور کنیم و خود
را به طبقه زحمتکش وابسته سازیم ، خوب ، این حرف بر ضد فلسفه آنها
است و معنایش اصالت انسان است که میتواند با مجاهده و کوشش تبعات
طبقاتی را از خودش دور کند [١] .
از جمله حرفهائی که ما میگوییم : اینست که واقعیت تاریخ خلاف این
فلسفه را اثبات میکند علی الوردی که نویسندهای مارکسیستی است ولی جنبه
همین مسئله ماتریالیسم تاریخی را مطرح کرده است . او چون گرایشهای مذهبی
هم داشت کوشش کرده است که بین اصول مارکسیستها و دین تطبیق بدهد . وی
در همان کتاب " مهزلة العقل البشری " گفته است ، حق اینست که این
مسئله را که تاریخ سراسر جنگ است ، قبل از مارکسیسم ، اسلام گفته است ،
و کوشش میکند نبرد طبقاتی ( الصراع الطبقی ) را هم به اسلام نسبت بدهد ،
و اثبات کند که ابتکارش مال قرآن است ، یکی از حرفهای علی الوردی
اینست که میگوید : علی ( ع ) این اصل را که انسان در کاخ و در کوخ دو
جور فکر میکند ، نقض کرده است ، روزی که کوخ نشین بود یک فکر داشت و
روزی هم که شخص اول مملکت اسلام شد همان فکر را داشت ، و عینا مثل
روزهای کوخ نشین فکر میکرد ( البته مقصود این نیست که علی ( ع ) بعدها
در کاخ زندگی میکرد تا اشکال شود که کاخ نداشت ، منظور وضع طبقه است .
و بدون شک در زمان دوم وابسته به طبقه حاکم بود و دیگر طبقه محکوم را
نداشت ) .
پس انسان ملعبه وضع اجتماعی خودش نیست ، دو وضع و دو طبقه مختلف
پیدا میکند ولی یک انسان است ، پیغمبر ( ص ) آن روزی که مبعوث شد به
رسالت و در نهایت رنج و شدت بود ، با روزی که شخص اول عربستان بود ،
یک شخص بود ، یک مصداق روشن این مطلب همان جریان " ثعلبه " است که
داستانش را در بعضی از تفاسیر در ذیل آیه شریفه " « لان آتانا من
[١] سؤال : شاید مقصود این باشد که اساسا طبقه خودش را عوض کرده ، مثلا مال و ثروت را رها کرده و جزء کارگران شده است نه اینکه با حفظ طبقه فکرش را عوض کرده باشد . جواب : چنین کاری را طبق این فلسفه نمی تواند بکند ، این شخصی که اساسا ماهیتش این است چطور میتواند ماهیتش را تغییر دهد ، شما اگر چنین حرفی بزنید این فلسفه را نقض کردهاید و معنایش این میشود که طبقه یک امر عرضی است ، کسی در یک طبقهای هست ، در آن طبقه احساس آلودگی میکند ، و به فکر میافتد خود را از قید آن طبقه رها کند این وضع معنایش این است که طبقه واقعیت شخص را تشکیل نمی دهد ، این حرف ما است که برای انسان اصالت قائل هستیم ، و برای انسان واقعیت ، فوق مادی قائلیم و به اصالت فطرت قائلیم ، یعنی میگوییم : پیغمبر وقتی میآید ، انسان را حتی علیه خودش یعنی فرد را علیه خود فرد بر میانگیزد .