نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٧
نمی دهد ، لذا نظریاتش را تعدیل کرد ، و کتاب " وجه تولید آسیایی " را نوشت ولی از بس که شاگردانش را با افکار قالبی و کورکورانه بار آورده بود آنها حاضر نبودند که خلاف آراء سابق را حتی از خودش بپذیرند ، لذا مارکس به آنها میگفت من به اندازه شما مارکسیست نیستم ، یعنی من از حرفهای اولم ( تا حدودی ) برگشتم . به هر حال غرض اینست که نمی شود این جور قالبی درباره بشر قضاوت کرد ، نه درباره فرد بشر و نه درباره جامعه بشری از مختصات انسان این است که تحت نوع واحد در نمی آید صدرالمتألهین حرفش همین است که اشیاء در حال حرکت تحت نوع واحد نیستند مخصوصا انسان که هر فردی از افراد آن یک نوع است ، بلکه هر فردی در حالات مختلف به تنهائی یک نوع است و این راز بزرگی دارد که بعدا در فلسفه پراکسیس و بعد از آن در بحث از خود بیگانگی روی مبانی اسلامی از آن سخن خواهیم گفت و این بحثی است بسیار لطیف . هر فردی از انسان حکمی دارد و راز این مطلب در عقل و اراده و اختیار و آزادی انسان است از یک طرف ، انسان بالقوه خلق شده است و از طرف دیگر انسان بالقوه ترین موجوداتی است ( لااقل در مقابل نباتات و حیوانات ) که به این عالم میآید . سایر حیوانات همانطور که از نظر تجهیزات بدنی بالفعل به دنیا میآیند ، از نظر روحی هم بالفعل به دنیا میآیند . ساخته شده و پرداخته شده به دنیا میآیند . گربه ، گربه به دنیا میآید و سگ ، سگ گربه با غرائز گربگی بدنیا میآید و سگ با غرائز سگی ، دیگر هیچ گربهای سگ نمی شود و هیچ سگی هم گربه نمی شود . اما انسان یک موجود بی خصلت ( بالقوه ) به دنیا میآید ، و روحش یک دنیا از بدنش تأخر دارد ، یعنی انسان در دنیا از نظر روحی آن مرحلهای را طی میکند که جنین در رحم مادر طی میکند ، یعنی روح انسان را اگر چه خلقتش در رحم آغاز میشود ولی در دنیا در حال خلق شدن است و خلق شدنش ادامه دارد ، بلکه غالب در مورد انسان اینست که به وسیله خودش خلق میشود ، خودش ، خودش را میآفریند ، یعنی آزادی انسان است و انتخاب و اختیار خود انسان است که او را خلق میکند ، به اختیار و آزادی هم راه خود را طی میکند ، و از هر راهی هم که برود با یک طرز خاص خودش را میسازد ، و یک سنخ روح بر او حاکم است و از این جهت تا حدی حق با اگزیستانسیالیستها است که به یک نوع اصالت وجود ( به اصطلاح خودشان ) قائلند ، و میگویند در انسان وجودش بر ماهیتش تقدم دارد ، و این خودش است که به خودش ماهیت میبخشد و هیچ مانعی ندارد جز آنکه خودش به خودش میدهد ، از این جهت حق با آنها است . و وقتی فرد انسان چنین بود جامعه هم چنین است ، و ما نمی توانیم برای جامعه انسانی یک روح ساخته و پرداخته شده غیر قابل تغییر در نظر بگیریم و بگوییم روحش مثلا اقتصاد است ، یا فعلان است . این جنبه جامعه شناسی انسان نمی تواند از نظر ماهوی یا وضع روانشناسی و فلسفی او متفاوت باشد [ به اینکه ] از نظر فلسفی و روانی خود بخشنده ماهیت به خود باشد و اما از جنبه جامعه شناسی بدون اختیار او ، ماهیتش تعیین شده باشد . قبلا از زبان آندره پی یتر خواندیم که : " مادی گرائی تاریخی در عین حال یک برداشت اقتصادی از تاریخ و یک برداشت تاریخی از اقتصاد است " . اکنون ما این مطلب را بر این