نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٥
مذهبی دارد ، نه ، همه اینها را در آن واحد دارد ، و ما نباید حیات جامعه را تابع حسابهای زیستی بدانیم ، و موجود چند حیاتی را نفی کنیم ، چون در غیر جامعه چنین حیاتی وجود ندارد همه چیز جامعه ، حیاتش ، ترکیبش ، وحدتش ، مخصوص به خودش است ، لذا مانعی ندارد جامعه را چند حیاتی و چند ماهیتی بدانیم ، اتفاقا این نظریه ، امروزه قویترین نظریهها است . البته آنها تعبیر به حیات نمی کنند ، تعبیر به نیروی محرک میکنند ، میگویند نیروی محرک تاریخ چیست ؟ آیا آن نیرو یک نیرو است ، یا نیروهای متعدد است ؟ ممکن است بگوییم تاریخ یک دستگاه چند موتوره استو چند منبع نیرو برای آن وجود دارد . و یا به تعبیر و تحقیق ما گفته شود ، جامعه چند حیاتی است نه یک حیاتی ، چند ماهیتی است نه یک ماهیتی . ولی ممکن است کسی بگوید موتورهای محرک به منزله غرائز جامعهاند که مستلزم تعدد حیات نیست ، تعدد نیروها است - شبیه همین بحث در مورد فرد از نظر روانشناسی مطرح است ، که آیا انسان یک موجود تک غریزهای است ، یا یک موجود چند غریزهای . بنابر نظریه تک غریزهای ، انسان یک غریزهاش اصلی است و سایر غرائز منشعب از آن است ، مثل نظریه فروید ، یا مثل نظریه عرفا که تنها غریزه خداجوئی را اصیل میدانند ، یا نظریه کسانی که غریزه اصلی را در انسان غریزه برتری طلبی میدانند ، و یا نظریه کسانی که غریزه اصلی را پول طلبی میدانند . اما پیروان نظریه چند غریزهای مانند " راسل " میگویند : نه ، انسان یک موجود چند غریزهای است . البته درباره فرد مسئله چند حیاتی مطرح نیست و نمی تواند مطرح باشد ، مگر به این صورت که حیات انسانی او یعنی نفس او از نظر انسانیت تک حیاتی است یا چند حیاتی ، یعنی انسان به یک بعد بر میگردد یا نه ؟ پس اگر ما این نظریه را قبول کردیم و جامعه را ماشین یک موتوره ندانستیم و از طرف دیگر اگر نظریه دورکیم و بعضی دیگر را قبول کردیم و گفتیم جامعه از حیات واقعی برخوردار هست ، ناچار باید بگوییم جامعه چند حیاتی و چند ماهیتی است که بنابر این نظریه تاریخ هم قهرا چند ماهیتی میشود ، نظریه دیگری که اگر کسی آنرا قبول بکند ، خدشهای به نظریه مارکس وارد میشود ، اینست که ما نباید تمام جامعه بشری را به یک چشم دیده و مثلا بگوئیم ماهیت و روح تاریخ اقتصاد است . این که ما تمام جامعه انسانی را یک سنخ تلقی بکنیم ، حرف غلطی است ، زیرا نه انسان به مرحلهای رسیده است که تمام بشر اعضاء یک جامعه باشند ، زیرا امروز هم بشر با جامعههای مختلف و تمدنهای مختلف زندگی میکند ، و نه همه تمدنها و فرهنگ ها یک ماهیت دارند . اینها ( مارکسیستها ) تمام تمدنهای عالم را یک جور تفسیر میکنند ، کتابهائیکه در شوروی نوشته میشود همه تمدنهای عالم را از آغاز تا به امروز با یک سلسله حرفهای بخشنامهای متحد المال بررسی میکنند که ، همان اصول اقتصادی باشد یعنی [ برای همه تمدنها ] یک روح قائل هستند [ که همان روح اقتصادی است ] . در حقیقت قیاس به نفس میکنند و میخواهند روح حاکم بر خود و حداکثر بر دنیای معاصر خود را بر همه عصرها و تمدنها حاکم تلقی کنند . در صورتیکه امروزه علم این حرف را قبول ندارد ، و برای هر تمدنی یک روح حاکم