نقدی بر مارکسیسم - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٧
منطقهها تأثیر دارد نه نژادها ، نژادها هم اگر جایشان را عوض بکنند تحت
تأثیر منطقه قرار میگیرند .
" منتسکیو " صاحب روح القوانین خیلی روی این جهت تکیه میکند ، در
قدما هم این حرف بوده ، و بوعلی در کتاب قانون خیلی روی این مطلب تکیه
دارد ، و مثلا میگوید انسانهای مترقیتر در منطقههای معتدله پیدا میشوند ،
[ که البته توجه بوعلی به این مطلب بجاست و ] بدون تردید سرزمین اثر
دارد .
نظریه پنجم : کارل مارکس هیچ یک از این نظریهها را نپذیرفت و یک
نظریه دیگری در مورد تحولات تاریخی آورد ، او میگوید : تاریخ را اقتصاد
به وجود میآورد ، و اقتصاد را هم ابزار تولید ، [ که این همان مادی گرائی
تاریخی است که آندره پی یتر میگوید : " مادی گرائی تاریخی در عین حال
یک برداشت اقتصادی از تاریخ و یک برداشت تاریخی از اقتصاد است " ]
[١] .
مارکس میگوید تنها بشر نیست که کار خودش را خلق میکند ، کار هم
انسان را خلق میکند ، به همان نسبت که کار مولود انسان است ، انسان هم
مولود کار است ، بنابراین بین انسان و کار تأثیر متقابل وجود دارد . به
تعبیر دیگر انسان در اثر تجربه که خود نوعی کار متجسسانه در طبیعت است
پیشرفت میکند ، یعنی بر علمش افزوده میشود . پس تجربه انسان را بزرگ
میکند و انسان را میسازد ، و انسان در اثر زیاد شدن تجربه و معلوماتش ،
ابزارهای زندگی خودش را تکامل میبخشد ، این ابزار که وسیله معاشی است ،
در هر درجهای که توجیه باشد روابط خاصی میان افراد بشر ایجاب میکند .
این روابط ، روابطی است که توجیه کننده وضع موجود است ، ولی ابزار
تولید به یک حال باقی نمیماند . بلکه رشد و تکامل پیدا کرد ، روابطی که
براساس ابزار تولید گذشته بود ، نارسا میشود ( مثل یک انسانی که
اندامش رشد کند ، لباس سابق دیگر برای او مناسب نباشد ) ناچار یک نوع
تضادی میان روابط موجود یعنی روبناها ، و زیربنا یعنی ابزار تولید بوجود
میآید ، این تناقض که بوجود آمد ، سبب کشمکش در درون جامعه میشود و
این تضاد کم کم بیشتر میشود و به حاکم همان جبر دیالکتیکی که گفته شد
منتهی میشود به شکست وضع سابق ( یعنی نیروهای وابسته به روبناهای
متناسب با وضع کهنه ) و پیروزی وضع جدید ( یعنی نیروهای وابسته به
روبناهای جدید متناسب با ابزار تکامل یافته ) تمام تحولاتی که در جامعه
رخ میدهد و آنها را تمدن ، فرهنگ ، هنر ، دین ، . . مینامند به همین نحو
رخ میدهد . این مغز بشریست که رو به تکامل میرود و رشد و تکامل این امور
به مقتضای رشد فکری نیست بلکه تمام این تحولات ، مربوط به تکامل ابزار
تولید است ما پیشرفت در همه زمینهها - زمینه علوم ، فرهنگ و حتی آداب
- را مستند به رشد فکری و اندوخته شدن تجربیات بشر میدانیم ، مثلا
میگوییم در قدیم انسانها دارای آداب بدوی بودند و تدریجا آداب آنها
تکامل پیدا کرد و در مورد دین و مذهب میگوییم دین لاحق ، کاملتر از دین
سابق است ، این جور فکر میکنیم که این امور بالاستقلال تکامل پیدا میکند .
اینها میگویند نه ،
[١] مارکس و مارکسیسم ، ص . ٣٢