الذريعة إلى حافظ الشريعة - رفيع الدين محمد الجيلاني - الصفحة ١٤٢ - استشكال
عابدى از قوم اسرائيليان* * * در عبادت بود روزان و شبان
روى از لذّات حسّى تافته* * * لذّت جان، در عبادت يافته
قطعهاى از ارض بود او را مكان* * * كز سراى خلد مىدادى نشان
چون پر طوطى بهارش پايدار* * * چون حيات، آبش لذيذ و خوشگوار
صِيت عابد رفت تا چرخ كبود* * * بس كه بودى در ركوع و در سجود
قدسيى از حال او شد با خبر* * * كرد اندر لوح، اجرش را نظر
ديد اجرى بس حقير و بس قليل* * * سرّ آن را خواست از ربّ جليل
وحى آمد كز براى امتحان* * * قدرى از اوقاتْ با وى بگذران
پس ممثّل گشت پيش او ملك* * * تا كند ظاهر عيارش بر محك
گفت عابد: كيستى؟ احوال چيست؟* * * زانكه با نا جنس نتوان كرد زيست
گفت: مردى از علايق رستهاى* * * چون تو دل بر قيد طاعت بستهاى
حسن حالت ديدم و حسن مكان* * * آمدم تا با تو باشم يك زمان
گفت عابد: گرچه نيكست اين مكان* * * ليك عيبى نيز دارد حيف از آن
عيب آن باشد كه اين زيبا علف* * * مىشود در صيف، نابود و تلف
كاش بودى ربّ ما را يك حمار* * * تا چريدى اين علف بعد از بهار
گفت آن قدسى چو بشنيد اين مقال:* * * نيست ربّت را خرى چشمى بمال
گفت عابد: گر خرى ربّ را بُدى* * * اين علف، پامال و ضايع كى شدى
تنبيه
هان تأمّل كن درين نقل شريف* * * كاندران مطوى بود سرّ لطيف
استشكال
ظاهر عابد بُوَد تجسيم ربّ* * * زان، حمار از بهر رب كردى طلب
با چنين رأى بد زشت دغل* * * چون توانش داد اجرى بر عمل