مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٧٧ - عَمرُو بن حُجر الکندی (المعروف بِامرؤ القیس)
قالت: فمِمَّ یختلج کَشْحاکَ؟ قال: لِلُبْسی الحِبَرات.
قالت: فَمِمَّ تختلج فَخِذاک؟ قال: لِرَکْضی المُطَهّمات.[١]
فقالت: هذا زوجی لَعَمری! فعلیکم به، و اقتلوا العبدَ!
فقتلوه، و دخل امرؤالقیس بالجاریة.“
فقال ابنُهُبَیرة: ”حَسبُکُم! فلا خیرَ فی الحدیث فی سائر اللَّیلة بعد حدیثک یا أباعمرو، و لن تأتینا بأعجب منه!“ فقمنا و انصرفنا،و أمَر لی بجائزة.»[٢]
در اینجا أبوالفرج در صفحه ١٠٣ تا صفحه ١٠٥ مفاوضات امرؤالقیس را با قبایل بنیأسد بعد از موت پدرش حُجْر، از کتاب جدّ خودش از أبوعبیده از سیبویه نحوی، از خلیل بن أحمد نقل میکند که: پس از کشته شدن پدرش حُجْر، قبایلی از بنیأسد، پیر و جوان و مهان و بزرگان آنها بودند، به نزد امرؤالقیس آمدند و پس از تحمید و تمجید وی خواستند تا از خون پدرش درگذرد، یا به کشتن یکی از اعاظم بنیأسد را که خودش انتخاب کند، و یا گرفتن دیه به وجه أکمل و أغلی، و یا مهلت دادن جنگ او را با بنیأسد. و امرؤالقیس جواب مهم و سختی به آنها در برابر هریک از این تقاضا داد، و آمادۀ جنگ شد.[٣]
در شرح دیوان امرئالقیس، تألیف: الوزیر ابوبکر عاصم بن أیّوب، طبع سنۀ ١٣٠٨، صفحه ٢٠٢، متعلّق به آستان قدس، گوید: «ینسب هذه الأبیات بامرئالقیس:
|
دَنَت السّاعة و انْشَقَّ القَمَرْ |
مِن غَزالٍ صَدَّ عنّی و نَفَرْ |
|
|
مَرَّ یومَ العیدِ فی زِینَتِهِ |
فَرمانی فَتَعاطی فَعَقَرْ |
|
|
و سهام مِن لحاظٍ تَرَکَتْ |
مَن رَآها کَهَشیم الْمحتَظَرْ |
[١]. المطَهَّم من الناس و الخیل:الجمیل التام الخلق. (محقّق).
[٢]. الأغانی، ج ٩، ص ٦٩.
[٣]. همان، ص ٧٢.