جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٢ - غزل ٣٠٧ به راه ميكده عشاق راست در تك و تاز
وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ»[١]: (تمام كسانى كه روى زمين هستند، فانى و نابودند، و تنها روى [اسماء و صفات] پروردگارت كه داراى عظمت و بزرگوارى است، پايدار مىباشد.) آگاهم مى سازد؛ لذا شبى از بخت و لطيفه الهىام وصالت را مى طلبم تا شرح قصّه خويش را با تو باز گويم.
|
تنم ز هجر تو، چشم از جهان فرو مى دوخت |
اميد دولت وصل تو داد جانم باز |
|
در واقع مى خواهد بفرمايد: اگر اميد دولت وصل تو نبود، روحم از قالب جدا گشته و بدن عنصرىام به نابودى گراييده بود، اميد وصال توست كه جانم را تازه نگاه داشت و به بدن عنصرىام حيات تازه اى بخشيد. در جايى مى گويد:
|
هزار دشمنم ار مى كنند قصدِ هلاك |
گَرَم تو دوستى، از دشمنان ندارم باك |
|
|
مرا اميد وصال تو زنده مى دارد |
وگر نه هر دمم از هجرهست بيمِ هلاك[٢] |
|
|
چه حلقه ها كه زدم بر دَرِ دل از سر سوز |
به بوى روزِ وصالِ تو در شبانِ دراز |
|
محبوبا! اين اميد روزگار وصالت بود كه مرا بدان داشت تا شبها برخيزم و با تو راز و نياز و سوز و گداز داشته باشم، و روزها دَرِ خانه دل بنشينم و غير تو را از صفحه خاطر بزدايم؛ و خلاصه آنكه: شب و روز به مراقبه و يادت پرداختم، به اميد اينكه عنايتى به من بنمايى و از هجرم خلاصى بخشى. باز هم نمى دانم مرا مورد لطفت قرار خواهى داد، يا خير؟
٢٧٠٨
«إلهى! ... غُلَّتى لا يُبَرِّدُها إلّاوَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئُها إلّالِقائُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لا يَبُلُّهُ إلّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ.»
[٣]: (معبودا! ... سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، و آتش باطنىام را جز لقايت خاموش.
[١] - الرّحمن: ٢٦ و ٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٠، ص ٢٧٧.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.