جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٩ - غزل ٣١١ منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز
|
نيازمندِ بلاگو: رُخ از غبار مشوى |
كه كيمياى مراد است، خاكِ كوى نياز |
|
اى آن كه دامن همّت به كمر زده و خود را در وادى بلاى عشق و محبّت محبوب افكنده و در فكر فنا و نابودى خود افتاده اى و چاره خود را به جهت رسيدن به وصالش در آن ديدهاى! صورت از غبار عبوديّت و بندگى و مسكنت و فقر و تهيدستى چون من مشوى، كه مقصود خود را در آغوش خواهى گرفت؛ زيرا كيمياى مراد تو و من در بندگى است. در جايى مى گويد:
|
آن كه پا مالِ جفا كرد، چو خاكِ راهم |
خاك مى بوسم و عذر قدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم، حاشا! |
چاكرِ معتقد و بنده دولتخواهم[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
باز آى ساقيا! كه هوا خواهِ خدمتم |
مشتاق بندگى و دعاگوى دولتم |
|
|
دريا و كوه در رَه و من، خسته و ضعيف |
اى خضرِ پى خجسته! مددكن به همّتم[٢] |
|
|
به يك دو قطره كه ايثار كردى اى خواجه! |
بسا كه در رخ دولت، كنى كرشمه و ناز |
|
اى خواجه! اين قطرات اشك چشم تو بود كه عنايت دوست را به تو معطوف داشت. از ايثار سرشك ديدگان مضايقه منما تا هموارهات بپذيرد. در جايى مىگويد:
|
دل سنگين تو را، اشك من آورد به راه |
سنگ را، سيل توانَد به رَهِ دريا بُرد[٣] |
|
|
طهارت ار نه به خونِ جگر كند عاشق |
به قول مفتى عشقش، درست نيست نماز |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٩، ص ٢١٤.