جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٦ - غزل ٣٠٩ صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز
با آن همه جور و جفا و ابتلائاتى كه از دورى يار تحمّل نمودم تا به پيرى گراييدم، هنوز جرأت گله گذارى از او را ندارم، زيرا دانستهام هرچه آن يار به من كند، عين خير است و خوبى، گرچه جفا پنداشته شود؛ كه:
٢٢٦٥
«لا يَكْمُلُ ايمانُ الْمُؤْمِنِ حَتّى يَعُدَّ الرَّخآءَ فِتْنَةً، وَالبًلآءَ نِعْمَةً.»
[١]: (ايمان هيچ مؤمنى كامل نمى شود، تا اينكه خوشى را آزمايش، و بلا و گرفتارى را نعمت بحساب آورد.).
و ممكن است بخواهد بگويد: اگرچه غم عشق هجران محبوب مرا پير نمود، ولى من آن نِيَم كه تركِ او گويم. بدين جهت، اى دوستان!
|
حكايت شب هجران به دشمنان مكنيد |
كه نيست سينه اربابِ كينه، محرمِ راز |
|
آنان كه ما را از عشق محبوب حقيقى (به حساب ابتلائاتش) پرهيز مى دهند، چه مىدانند كه دوست را در زير بىعنايتى ها چه الطاف خفيّه اى است؟ لذا نبايد حكايت شب هجران و ناراحتيهاى خويش را به ايشان بنماييم، تا ما را از طريقهاى كه اختيار نمودهايم، باز دارند. راز عشق، رازى است كه به نامحرمان و دشمنان نبايد اظهار نمود. اين اهل كمالند كه بدين امر پى بردهاند. در جايى مى گويد:
|
عاشقان را بر سر خود حكم نيست |
هرچه فرمان تو باشد، آن كنند |
|
|
خوش برآى از غُصّه اى دل! كاهل راز |
عيشِ خوش در بوته هجران كنند |
|
|
سرمكش حافظ! ز آه نيم شب |
تا چو صُبحت آينه، تابان كنند[٢] |
|
|
ز طُرّه تو پريشانىِ دلم شد فاش |
ز مشك نيست غريب، آرى ار بود غمّاز |
|
محبوبا! اين مظاهر و كثراتند كه تو با ايشانى، و عطر جمالت از آنها استشمام.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب البلاء، ص ٣٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٥، ص ١٧٩.