جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٦ - غزل ٣٠٨ بر نيامد از تمناى لبت كامم هنوز
خواجه چون به آرزوى خود كه تمكّن در فنا و در نتيجه به مقام بقاى باللَّه راه نيافته، در اين غزل به پريشان گويى عاشقانه پرداخته؛ گاهى از حالات گذشته، و گاهى از خواسته جديدش كه آشاميدن آب حيات ابدى مى باشد، سخن به ميان آورده و مى گويد:
|
بر نيامد از تمنّاى لبت كامم هنوز |
بر اميد جام لعلت دُردى آشامم هنوز |
|
اى دوست! عمرى است به مراقبه و توجّه شديد به پيشگاهت اشتغال دارم تا شايد از لب لعلت (كه كنايه از آخرين عنايت تو به عاشقت مى باشد) آب حيات ابدى بياشامم و بكلّى از خويش بيرون شوم و منزلت بقاء را بيابم؛ ولى افسوس كه:
«بر نيامد از تمنّاى لبت كامم هنوز». در جايى مى گويد:
|
بخت، از دهان يار نشانم نمى دهد |
دولت، خبر ز راز نهانم نمى دهد |
|
|
از بَهْرِ بوسه اى ز لبش جان همى دهم |
اينم نمى ستاند و آنم نمى دهد |
|
|
مُردم ز انتظار و دراين پرده راه نيست |
يا هست و پرده دار نشانم نمى دهد[١] |
|
گويا مى خواهد بگويد:
٢٢٥٣
«إلهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلِالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[٢]: (معبودا! و مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٥، ص ١٢٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.