جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧١ - غزل ٣٠٧ به راه ميكده عشاق راست در تك و تاز
جمال و كرشمه هايش را بىپرده مشاهده نماييم. كنايه از اينكه: عنايتى نما و مرا محروم از ديدارت منما؛ لذا مى گويد:
|
به هيچ در نروم بعد از اين، ز حضرت دوست |
چو كعبه يافتم آيم ز بت پرستى باز |
|
حال كه دانستم چه بايد كرد، و غرض از اين آمد و شد تنها ديدن مظاهر نيست؛ كه:
٣٣٩٧
«خَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ.»
[١]: (مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم [آنها مرا بشناسند.])؛ ديگر مرا با غير دوست و صورت مظاهرچه كار؟ كعبه مقصود خود را يافته و دانستهام به چه كارى بايد مشغول بود تا سرمايه عمر بيهوده صرف نشود. در جايى مى گويد:
|
مرادِ ما ز تماشاىِ باغِ عالَم چيست؟ |
به دست مردمِ چشم از رُخ تو گل چيدن |
|
|
ز خطّ يار بيآموز مِهر با رُخ خوب |
كه گِرد عارض خوبان، خوش است گرديدن[٢] |
|
|
شبى وصال تو از بخت خويش مى خواهم |
كه با تو شرحِ سرانجام خود كنم آغاز |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! وصال توست كه پرده از كار من با تو بر مى دارد، و آشكار مىسازد كه سرانجامم چه خواهد بود، و از معنىِ «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»[٣]: (همانا ما از آن خداييم و به سوى او باز مى گرديم.- همچنين: «كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ»[٤]: (هر چيزى جز روى [اسماء و صفات] او نابود است.- نيز: «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ، وَ يَبْقى
[١] - مصابيح الأنوار، ج ٢، ص ٤٠٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٣، ص ٣٥٠.
[٣] - بقره: ١٥٦.
[٤] - قصص: ٨٨.