جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٠ - غزل ٣٠٧ به راه ميكده عشاق راست در تك و تاز
چه چيز مى تواند بيان نمايد؟! و به گفته وى در جايى:
|
ترسم كه اشك در غم ما پرده دَرْ شود |
وين رازِ سر به مُهر، به عالم سَمَر شود |
|
|
گويند: سنگ، لعل شود در مقام صبر |
آرى شود، و ليك به خونِ جگر شود |
|
|
اين سركشى كه در سر سَرْوِبلند توست |
كِىْ با تو دستِ كوته ما در كمر شود؟[١] |
|
و مرا ياراى آشكار ساختن آن نمى باشد. كنايه از اينكه: عنايتى نما و بيش از اينم در آتش عشقت مسوزان؛ لذا مى گويد:
|
غرض كرشمه حسن است، ورنه حاجت نيست |
جمالِ دولت محمود را، به زلف اياز |
|
آرى، دوست، بشر را بر تمام مخلوقات خود برگزيده، و آنها را در اين عالم نياورده كه به تماشاى مخلوقاتش بيايند و بروند، بلكه هدف آن بوده كه از طريق عالم خَلْقى و مُلكى، به عالم امرى و ملكوتى خود و مخلوقات راه يابند؛ كه:
٢٦٣٦
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، حَتّى لا أجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٢]: (بار الها! با پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصودت از من اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى، تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.).
خواجه هم مى خواهد با تمثيل اياز و سلطان محمود بگويد: همان طور كه سلطان محمود با آن مقام و شكوه، به جهت زلف و حسن ظاهر اياز به وى عشق نمىورزيد (زيرا بهتر از او هم براى وى فراهم بود) بلكه اين حسن باطنى اياز بود كه سلطان را به خود فريفته ساخته بود؛ ما نيز در اين عالَم نيامديم تا كثرات عالَم طبيعت را ببينيم، آمديم تا با مجاهدات، پرده از جمال كثرات برافكنده و دوست و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٩، ص ١٣٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.