جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٣ - غزل ٣٠٦ اى سرو ناز حسن كه خوش مى روى به ناز
محبوبا! قباى ناز، فقط تو را شايسته است كه در كمال و جمال بىنظيرى. الهى! كه جامه حُسن همواره بر قد سروت پوشيده باشد، تا عاشقانت از جان باختن در پيشگاهت نپرهيزند. معشوقا! اين لباس ناز را تو تنها امروز در بر نكردى تا ما را فريفته خودسازى، بلكه در ازل بدين جامه آراسته بودى، كه ما را به نيستى خود آشنا ساختى و «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) فرمودى و ما هم «بَلى، شَهِدْنا»[٢]: (بله، گواهى مى دهيم) گفتيم. الهى! كه طالعت همواره به در بر داشتن اين جامه مستدام باشد، كه هست. به گفته خواجه در جايى:
|
اين سركشى كه در سَرِسَرْوِ بلندتوست |
كِىْ با تو دستِ كوتهِ ما در كمر شود؟ |
|
|
اين قصر سلطنت، كه تواش ماهِ منظرى |
سرها بر آستانه او خاكِ دَرْ شود[٣] |
|
|
آن را كه بوىِ عنبر زلفِ تو آرزوست |
چون عُودگو بر آتش سوزان بسوز و ساز |
|
محبوبا! كسى كه مى خواهد تو را با تمام كثرات مشاهده نمايد و بوى عنبر نسيمت را از لابلاى آنها استشمام كند، بايد بر آتش سوزان عشق بسوزد و بسازد. در جايى مى گويد:
|
بستهام در خَمِ گيسوى تو اميّدِ دراز |
آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم! |
|
|
بر سر شمعِ قدت، شُعْلِهْ صفت مى لرزم |
گرچه دانم، كه هواى تو كُشَد ناگاهم[٤] |
|
لذا مى گويد:
|
از طعنه رقيب، نگردد عيار كم |
چون زَر اگر بَرَند، مرا در دهان گاز |
|
[١] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٢] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٩، ص ١٣٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٦.