جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩ - غزل ٣٠٤ نصيحتى كنمت بشنو و بهانه مگير
|
بزن اين آتش مرا آبى |
يعنى آن آتشِ چو آب بيار[١] |
|
لذا مى گويد:
|
بنوش باده و عزمِ وصال جانان كن |
سخن شنو كه زنندت زبامِ عرش صفير |
|
اى خواجه! و يااى سالك! مبادا غافل بنشينى و از باده ذكر و مراقبه و توجّه به محبوب بهره اى نگيرى و عزم كويش ننمايى؛ زيرا خطابِ «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ! إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً»[٢]: (اى انسان! همانا تو با رنج و كوشش به سوى پروردگارت سير مى كنى) با توست، و كلامِ «فَاذْكُرُونِي، أَذْكُرْكُمْ»[٣]: (پس شما مرا ياد كنيد، تا شما را ياد كنم) تو را دعوت به ديدار مى كند؛ پس در دوام ياد او بكوش و آرام مباش كه اگر ثابت قدم باشى، وصالش را در پيش رو خواهى داشت. در جايى مى گويد:
|
چه گويمت؟ كه به ميخانه، دوش مست و خراب |
سروش عالَم غيبم چه مژده ها داده است: |
|
|
كه اى بلند نظر! شاهبازِ سِدْره نشين! |
نشيمنِ تو، نه اين كُنج محنت آباد است |
|
|
تو را ز كنگره عرش، مىزنند صفير |
ندانمت، كه در اين دامگه چه افتاده است؟![٤] |
|
|
حديث توبه، در اين بزمگه مگو واعظ! |
كه ساقيانِ كمان ابرويت زنند به تير |
|
گويا مى خواهد در اين بيت نصيحتى هم به واعظ بنمايد و بگويد: در بزمگه و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.
[٢] - انشقاق: ٦.
[٣] - بقره: ١٥٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣، ص ٥٣.