جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٨ - غزل ٣٥٧ ز چشم بد رخ خوب تو را خدا حافظ
|
در طريقت، رنجشِ خاطر نباشد، مىبيار |
هر كدورت را كه بينى، چون صفايى رفت، رفت[١] |
|
|
به زلف و خال بُتان، دل مبند ديگر بار |
اگر بجستى از اين بند و اين بلا، حافظ! |
|
چون ميان من و تو صلح و صفا افتاد، مبادا ديگر بار، دل به جمال مظاهر عالم وجود دهى؛ زيرا چنين كارى شايسته چون تويى نمى باشد، كه باز به زلف و خال بتان دل بندد.
|
اگرچه خون دلت خورد لعل من، بِسِتان |
به كام دل ز لبم بوسه خونبها، حافظ! |
|
گر چه- اى خواجه!- عمرى خون دلت را لب لعل و جمال من آشاميد و به فنا و كشته شدنت دست زد، تا ميان من و تو صلح و صفا حاصل شد، حال وقت آن است كه باستانيدن بوسه از لبم، خونبهاى خود را به كام دل بستانى كه خوش موقعيّتى به دستت افتاده است. در جايى در تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
گفتم: كِيَم دهان و لبت كامران كنند |
گفتا، به چشم، هرچه تو گويى، چنان كنند |
|
|
گفتم: خراجِ مصر طلب مى كند، لبت |
گفتا: در اين معامله، كمتر زيان كنند |
|
|
گفتم: به نقطه دهنت، خود كه بُرْد راه |
گفت: اين حكايتى است، كه با نكته دان كنند[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٧، ص ٨٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٠، ص ١٨٩.