جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٢ - غزل ٣٥٤ بيا كه مى شنوم بوى جان از آن عارض
|
گرفته نافه چين بوىِ مُشك از آن گيسو |
گلاب، يافته بوىِ جنان از آن عارض |
|
دلبرا! اگر نافه چين بوى مشك از آن استشمام مى شود، و يا گلاب، عطر بهشتى از آن متصاعداست، مىبينم كه آنها اين همه را به تو دارند. مگر ممكن است چيزى در عالم ظهور پيدا كند و از اسماء و صفاتت بهره نداشته باشد؟! كه: «أَلا! لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ»[١]: (آگاه باشيد! كه [عالم] خَلْق و امر از آن اوست.- نيز: «قُلْ: مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ؟»[٢]: (بگو: كيست كه ملكوت هر چيزى به دست او مى باشد، و همه را پناه داده و نياز به پناه دادن كسى ندارد؟) در جايى مى گويد:
|
طبله عطر گل و دُرج عبير افشانش |
فيض يك شمّه ز بوى خوشِ عطّار من است[٣] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
گر غاليه خوشبو شد، در گيسوى او پيچيد |
ور وَسْمه كمان كش شد، با ابروى او پيوست[٤] |
|
|
به شرم رفته تن ياسمن از آن اندام |
به خون نشسته دل ارغوان از آن عارض |
|
محبوبا! گل ياسمن با اينكه به يك صورت جلوه ندارد و به رنگهاى سپيد و كبود و زرد مخلوط جلوه گرى دارد، و نيز گل ارغوان با آنكه در ميان سُرخى و خون نشسته و خودنمايى مى كند، مىبينم همه از شرمِ رخسار زيبا و عارض گلگون تو سر به زير افكنده و از رخسارت خجلت مى كشند. كنايه از اينكه: مظاهر با همه.
[١] - اعراف: ٥٤.
[٢] - مؤمنون: ٨٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١، ص ٦٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥، ص ٧٤.