جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩١ - غزل ٣٥٤ بيا كه مى شنوم بوى جان از آن عارض
فرو مانده و گُل گلستان شرمنده شده؛ چرا چنين نباشد كه هر جمال و كمالى كه آنان دارند، از تو و به تو دارند؛ كه:
«لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلّا بِاللَّهِ»
: (هيچ تحرّك و نيرويى نيست جز به خدا.- نيز: «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ»[١]: (هيچ معبودى جز او نيست، و همه چيز جز روى [اسماء و صفات] وى نابود مى باشد.)، در جايى مىگويد:
|
چندان بُوَد كرشمه و ناز سَهىِ قَدان |
كآيد به جلوه، سَرْوِ صنوبرْ خرامِ ما[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
تا ز وصفِ رُخ زيباى تو ما دم زدهايم |
ورق گُل، خجل است از ورق دفتر ما[٣] |
|
|
معانى اى كه ز حوران به شرح مى گويند |
ز حسن ولطف، بپرس اين بيان از آن عارض |
|
معشوقا! اگر حوران بهشتى زيبايند و در حسن و لطافت بىنظير؛ كه: «وَ حُورٌ عِينٌ كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ»[٤]: (و زنان سفيد اندامى كه چشمانشان سياه و درشت است، همچون مرواريد مكنون و پوشيده.- در احاديث از آنها سخنها رفته؛ امّا حقيقت آن جمالها و زيباييها و لطافتها را گوشه اى از حُسن و كمال تو مى بينم. در نتيجه مىخواهد بگويد: بهشت و نعمتهايش همه با تمام جلوهگرى، آنچه دارند، به تو دارند. به گفته خواجه در جايى:
|
به حُسن عارض و قدّ تو برده اند پناه |
بهشت و طوبى، طوبى لهم وحسن مآب[٥] |
|
[١] - قصص: ٨٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤، ص ٤١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤ ب، ص ٤٨.
[٤] - واقعه: ٢٢ و ٢٣.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢، ص ٥٢.