جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩ - غزل ٣٠٣ گر بود عمر به ميخانه روم بار دگر
|
مكدّراست دل، آتش به خرقه خواهم زد |
بيا ببين، تو اگر مى كنى تماشايى[١] |
|
ولى:
|
باز گويم: نه در اين واقعه، حافظ تنهاست |
غرقه گشتند در اين باديه، بسيار دگر |
|
از طرفى با خود مى گويم: تنها تو نيستى كه بدين مصيبت و هجران دوست گرفتارى، بسيارى از اهل طريق به درد تو مبتلايند و به ظلمت عالم طبيعت از ديدن حقيقت دور ماندهاند؛ كه:
٢٢١٩
«إنَّ الدُّنْيا بَحْرٌ عَميقٌ، وقَدْ هَلَكَ فيها عالَمٌ كَثيرٌ.»
[٢]: (همانا دنيا درياى ژرفى است و مردمان بسيارى در آن به هلاكت رسيدهاند.).
چاره اين است كه:
|
ما برآريم شبى، دست و دعايى بكنيم |
غمِ هجران تو را چاره ز جايى بكنيم |
|
|
دلِ بيمار شد از دست، رفيقان! مددى |
تا طبيبش به سرآريم و دوايى بكنيم |
|
|
آن كه بىجرم برنجيد وبه تيغم زد ورفت |
بازش آريد خدا را، كه صفايى بكنيم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.
[٢] - بحارالانوار، ج ٦، ص ٢٥٠، از روايت ٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٨، ص ٣٢١.