جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٥ - غزل ٣٥٣ نيست كس را ز كمند سر زلف تو خلاص
|
جان نهادم به ميان، شمعْ صفت، از سر شوق |
كردم ايثارِ تن خويش، ز روى اخلاص |
|
براى رسيدن به مقصود، و در حريم دل خاص الخاص شدن، و به بيابان فنا رفتن، تن و جان خويش را به پاى دوست ايثار كرده و سوزاندم و به انتظار ديدارش نشستم؛ ولى افسوس! كه او را با من عنايتى نمى باشد.
در جايى مى گويد:
|
سَرْوِ چَمانِ من چرا، ميل چمن نمى كند؟ |
همدم گل نمى شود؟ ياد سمن نمى كند؟ |
|
|
دل به اميد وصل او، همدم جان نمى شود |
جان به هواى كوى او، خدمت تن نمى كند[١] |
|
|
آتشى در دل ديوانه ما در زدهاى |
كه چو دُوديم، هميشه به هوايت رقّاص |
|
محبوبا! آتش عشق خود را چنان به دل و عالم عنصرى و خيالى ما بر افروخته ساختى و به نابوديمان دست زدى كه جز دودى و سايه اى از ما نماند، آن هم در هوايت به رقص آمده است. كنايه از اينكه: عشقت به تمام ظاهر و باطن ما چيره گشته، و با تمام وجود به وجد آمدهايم. به گفته خواجه در جايى:
|
دل، شوق لبت مدام دارد |
يا رب! ز لبت، چه كام دارد |
|
|
جان، عشرت مهر و باده شوق |
در ساغر دل، مدام دارد[٢] |
|
|
كيمياى غم عشق تو، تن خاكى ما |
زَرِ خالص كند ار چند بود همچو رصاص |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٨، ص ١٧٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٥، ص ١٦٤.