جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٠ - غزل ٣٥٢ از رقيبت دلم نيافت خلاص
|
نقدى از عشق جُوى، نه از عقل |
تا كه خالص شوى، چو زَرِّ خَلاص |
|
آرى، بشر چون در بوته و آتش عشق گداخته گردد، كدورتهايش گرفته و خالص مىگردد، و آنگاه قابليّت پيشگاه سلطان السّلاطين را پيدا نموده، و دوستش به قرب خود پذيرا مى شود. اين كار از عقل برخواسته نيست، بلكه سالك اگر به كمال رسد، در بوته عشق، عقل را هم از دست خواهد داد، به گونه اى كه عنايتِ
٢٩٦٤
«وَ لَأستَغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتى، وَلَأقُومَنَّ لَهُ مَقامَ عَقْلِهِ.»
[١]: (و بدرستى كه عقلش را غرقه معرفتم نموده، و بىگمان خود به جاى عقل او قرار مى گيرم.) شامل حالش مى گردد. و در واقع، عشق است كه بشر را از خوديّت مى رهاند و فانى فى اللَّه مى كند، نه عقل. خواجه هم مىگويد: نقدى از عشق جُوى ... در جايى هم مى گويد:
|
خِرَد هر چند، نقدِ كائنات است |
چه سنجد، پيشِ عشق كيميا كار؟ |
|
|
سكندر را نمى بخشند آبى |
به زور و زَرْ، ميسّر نيست اين كار[٢] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
ز چشمِ عشق توان ديد، روىِ شاهد غيب |
كه نور ديده عاشق، ز قاف تا قاف است[٣] |
|
|
حافظ اوّل، ز مُصْحَفِ رُخِ دوست |
خواند الحمد و سوره اخلاص |
|
كنايه از اينكه: من در قدم اوّل سير، چون به مظاهر عالم وجود، كه مصحف روى دوستند، نگريستم، او را به رحمانيّت و رحيميّت و اختصاص حمد و اللّهيّت واحديّت و صمديّت و غيره (كه در سوره حمد و توحيد است) يافتم، سپس.
[١] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٨، ص ٢٢٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧، ص ٧٦.