جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٩ - غزل ٣٥٢ از رقيبت دلم نيافت خلاص
استفاده نموده است.)
|
مطرب ما، رهى بزد كه به چرخ |
مشترى، همچو زُهره شد رقّاص |
|
آرى، چون رحمت رحيميّه حقّ به جوشش آيد، نه تنها عاشق، كه همه موجودات زمينى و آسمانى از آن بهرهمند گشته و به وجد خواهند آمد. خواجه هم مى گويد: هنگامى كه نفحات جان پرور دوست وزيدن گرفت، نه فقط مرا به شور و عشق در آورد، بلكه تمام موجودات آسمانى هم به وجد آمدند. به گفته خواجه در جايى:
|
چو بر شكست صبا، زلفِ عنبر افشانش |
به هر شكسته كه پيوست، تازه شد جانش |
|
|
جمال كعبه مگر، عُذرِ رهروان خواهد |
كه جان زنده دلان، سوخت در بيابانش[١] |
|
|
گوهر از بحر، كِىْ برون آرد |
تَرْكِ سر تا نمى كند غوّاص |
|
كنايه از اينكه: سالك، تا زمانى كه تمام هستى خود را به پاى دوست نريخته، كجا مىتواند به گوهر معرفت او راه يابد، و قرب و انس و وصلش را در كنار خود ببيند؟! به گفته خواجه در جايى:
|
طريقِ كامْ جستن چيست؟ ترك كامِ خود گفتن |
كلاه سرورى اين است، گر اين تَرْك بردوزى[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٧، ص ٤٢٨.