جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٤ - غزل ٣٥١ دوش با من گفت پنهان كاردانى تيز هوش
عاقل آن است كه دانسته در نزد ايشان سخن براند و از خود فروشى به نكته دانان بپرهيزد، وگرنه خموشى سزاوار است. در جايى مى گويد:
|
در ره عشق، نشد كس به يقين محرم راز |
هر كسى، بر حسب فهم، گمانى دارد |
|
|
با خرابات نشينان ز كرامات ملاف |
هر سخن جايى و هر نكته مكانى دارد |
|
|
مدّعى، گو برو و نكته به حافظ مفروش |
كِلْكِ ما نيز، زبانى و بيانى دارد[١] |
|
باز فرمود:
|
با دل خونين، لبِ خندان بياور همچو جام |
نِى گرت زخمى رسد، آيى چو چنگ اندر خروش |
|
قدم نهادن در راه عشق محبوب، مصايب و ناراحتيها و خونين دليها دارد، اما سالك عاشق بايد با ناملايمات ملايم و صابر باشد و دم فرو بندد و فرياد نياورد تا به مقصد راه يابد؛ زيرا خونين دلى است كه سبب انقطاع از عالم طبيعت مى شود و در نتيجه قرب را در پى دارد، پس: با دل خونين لب خندان بياور ... كه:
٢٥٤٦
«إنَّ أوْلِيآءَ اللَّهِ لَأكْثَرُ النّاسِ لَهُ ذِكْراً، وَأدْوَمُهُمْ لَهُ شُكْراً، وَأعْظَمُهُمْ لَهُ عَلى بَلآئِهِ صَبْراً.»
[٢]: (براستى كه اولياى خدا، بيشتر از همه مردم به ياد خدا بوده، و پيوسته سپاسگزار او، و بر بلا و گرفتارى و امتحان او بردبارتر مى باشند.).
و از نصايح ديگر او، اين بود كه:
|
گوش كن پنداى پسر! از بهر دنيا غم مخور |
گفتمت چون دُر حديثى گر توانى دار گوش |
|
غمِ كم و زياد وداشته و نداشته دنياى پست و فانى را مخور، و اين سخن را چون دُرّ آويزه گوش خود قرار ده و فراموش مكن؛ كه:
٢٥٤٧
«مَنْ تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِالدُّنْيا، تَعَلَّقَ قَلْبُهُ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٧، ص ١٨١.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الولاية، ص ٤٢٠.