جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٨ - غزل ٣٤٧ مرا كارى است مشكل با دل خويش
إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ»[١]: (خدا، هركس را بخواهد برگزيده، و هركس كه با تمام وجود به او بازگشت كند، به سوى خود راهنمايى مى نمايد.) افسوس! كه فرصتها را از دست دادم و از قافله عشّاق دور ماندهام و لطيفه ربّانى خوابناكم مرا بدو رهنمون نگشت.
٣١٨٩
«إلهى! وَقَدْ أفْنَيْتُ عُمْرى فى شِرَّةِ [شَرَه] السَّهْوِ عَنْكَ، وَأبْلَيْتُ شَبابى فى سَكْرَةِ التَّباعُدِ مِنْكَ، إلهى! فَلَمْ أسْتَيْقِظْ أيّامَ اغْتِرارى بِكَ وَرُكُونى إلى سَبيلِ سَخَطِكَ. إلهى! وَأنَا عَبْدُكَ وَابْنُ عَبْدِكَ، قآئِمٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، مُتَوَسِّلٌ بِكَرَمِكَ إلَيْكَ.»
[٢]: (معبودا! بدرستى كه عمرم را در حرص و نشاط [يا: آز شديد] غفلت از توفانى ساختم، و جوانىام را در مستى بُعد و دورى از تو فرسودم. بار الها! آنگاه در روزگار دليرىام بر تو و آسودنم به راه خشم و غضبت، بيدار نگشتم، بار الها! من بنده تو و فرزند بندهات، در پيشگاهت ايستاده، و به واسطه كَرَمت به تو متوسّل شدهام.)
|
بكن جولانى آخر در رَهِ ما |
چو حافظ خاك كرد آب و گِل خويش |
|
محبوبا! چنانچه به ديدارت راه نيافتم، و از اين جهان بار بربستم و رفتم، و به خاكم سپردنم و آب و گِل خويش و عالَم عنصرىام را به زير قدمهايت نهادم، جولانى بر مزارم بنما تا از تو بهره گيرم. (سخنى است عاشقانه.) به گفته خواجه در جايى:
|
نسيم وصل توگر بگذرد به تربت حافظ |
ز خاك كالبدش، صد هزار ناله برآيد[٣] |
|
و نيز در جاى ديگر:
|
به وفاىِ تو، كه بر تربت حافظ بگذر |
كز جهان مى شدو در آرزوىِ روى تو بود[٤] |
|
[١] - شورى: ١٣.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٦، ص ١٣٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٩، ص ١٥٤.