جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٩ - غزل ٣٤٣ فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش
|
جاىِ آن است، كه خون موج زند در دلِ لعل |
زين تغابُن، كه خَزَف مى شكند بازارش |
|
زمانى كه خَزَف مى خواهد رونق بازار لَعْل را بشكند و با طلا موازنه كند، جاى بسى تأسّف است. مىخواهد بگويد: محبوبا! جمالهاى ظاهرى در مقابل جمال يكتاى تو هيچ گونه جلوه گرى ندارند. در جايى مى گويد:
|
با هيچ كس نشانى، زآن دلستان نديدم |
يا من خبر ندارم، يا او نشان ندارد[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
روشنىِ طلعتِ تو، ماه ندارد |
پيش تو گل، رونق گياه ندارد |
|
|
شوخىِ نرگس نگر، كه پيش تو شكفت |
چشم دريده! ادب نگاه ندارد[٢] |
|
و چنانچه مظاهر عاشقانت را بفريبند، چرا تو عشوه نداشته باشى و با ناز خود آنان از ديدارت محروم سازى؟!
|
بلبل از فيض گل آموخت سخن، ورنه نبود |
اين همه قول و غزل، تعبيه در منقارش |
|
محبوبا! اگر من سخنورم و با گفتار شيرين از جمال و كمال تو سخن مى گويم، همصحبتى و انس و قربم با تو سبب اين امر شده؛ زيرا من از خود، هيچ نداشته و ندارم؛ كه:
«لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلّا بِاللَّهِ.»
: (هيچ تحرّك و نيرويى نيست، جز به خدا.) خلاصه آنكه نه من، بلكه همه موجودات، هر كمالى كه دارند، به خود ندارند و همه از تو دارند. در جايى مى گويد:
|
در قلم آورد حافظ، قصّه لعل لبش |
آب حيوان مى رود، هر دَم زِ اقلامم هنوز[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٢، ص ١٣٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٠، ص ١٦٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٨، ص ٢٤٠.