جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٠ - غزل ٣٤٣ فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش
و در جاى ديگر مى گويد:
|
در پسِ آينه، طوطى صفتم داشتهاند |
آنچه استادِ ازل گفت بگو، مىگويم |
|
|
من اگر خارم، اگر گل، چمن آرايى هست |
كه از آن دست كه مى پروردم، مىرويم[١] |
|
و يا مى خواهد بگويد: محبوبا! شهود جمال توست كه مرا به سخنورى واداشته و توصيفت مى نمايم.
|
آن سفر كرده كه صد قافله دل هَمْرهِ اوست |
هر كجا هست خدايا! به سلامت دارش |
|
اين بيت هم دعايى و تمنّايى است در باره ديدار از دست شده خود و دوستانش. مىگويد: محبوبا! پس از وصالت، با عشوهاى، قافله عشّاق را به هجران مبتلا ساختى، و دلهاى آنان را به همراه خود بردى، و در انتظار انس با خود گذاشتى؛ الهى! كه همواره به سلامت بوده باشى (كه هستى) تا بازشان ملاقات حاصل گردد. در جايى مى گويد:
|
هماىِ اوجِ سعادت، به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى، بر مقام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مُراد از افق طلوع كند |
بُوَد كه پرتوِ نورى، به بام ما افتد؟[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
اى غايب از نظر! كه شدى همنشين دل |
مىگويمت دعا و ثنا مى فرستمت[٣] |
|
|
اگر از وسوسه نفس و هوا دور شوى |
بى شكى، رَهْ ببرى در حرمِ ديدارش |
|
آرى، آن كه با مجاهدات و هوا كُشيها، بر نفس خويش غالب گشت، بدون شك خداوند نيز وى را به قرب خود راه خواهد داد؛ كه: «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا، لَنَهْدِيَنَّهُمْ.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٤، ص ٢٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨، ص ٧٠.