جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٨ - غزل ٣٤٣ فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش
وصال بوده، كه مى گويد:
|
دلِ حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود |
ناز پَرْوَرْدِ وصال است، مجو آزارش |
|
|
دلربايى همه آن نيست، كه عاشق بكُشند |
خواجه آن است، كه باشد غمِ خدمتكارش |
|
(اين بيت سخنى است عاشقانه) مىگويد: معشوقا! رسم عاشق نوازى آن نيست كه تنها با جلوهاى، رُخ بنمايى، و با عشوهاى، ما را بكُشى ولى حيات تازهاى نبخشى. بيا و با وصال دائميت از ابتلاى هجرانمان بكلّى برهان.
در حقيقت با اين بيان، به اميد اينكه همواره از ديدار دوست بهرهمند باشد، تمنّاى فناى كلّى خود را نموده؛ كه:
٢٧٠٧
«أسْأَلُكَ أنْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ، وَتُديمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ. وَها! أنَا بِبابٍ كَرَمِكَ واقِفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرِّكَ مُتَعَرِّضٌ، وَبِحَبْلِكَ الشَّديدِ مُعْتَصِمٌ، وَبِعُرْوَتِكَ الوُثْقى مُتَمَسِّكٌ.»
[١]: (از تو درخواست مى كنم كه مرا به آسايش مقام رضا و خشنودىات نايل ساخته، و نعمتهايى را كه به من منّت نهادى، پاينده دارى. هان! من اكنون به درگاه كرمت ايستاده، و در معرض نسيمهاى الطافت در آمدهام، و به رشته محكم تو چنگ زده، و به دستگيره استوار و مطمئنّت درآويختهام.- به گفته خواجه در جايى:
|
اى آفتاب سوزان! مىسوزد اندرونم |
يك ساعتم بگنجان، در سايه عنايت |
|
|
در اين شب سياهم، گم گشت راه مقصود |
از گوشه اى برون آى، اى كوكب هدايت! |
|
|
از هر طرف كه رفتم، جز وحشتم نيفزود |
زنهار از اين بيابان! وين راه بىنهايت![٢] |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٧، ص ٩٥.