جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٧ - غزل ٣٤٣ فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش
از اين غزل خوب ظاهر مى شود كه خواجه را وصالى بوده و از بيم ناپايدارى آن مىناليده. مىگويد:
|
فكر بلبل همه آن است، كه گل شد يارش |
گل در انديشه، كه چون عشوه كند در كارش |
|
آرى، عمرى سالك عاشق مى كوشد تا با معشوق خود انسى بگيرد، و چون به مقصود خود نايل مى گردد، همه فكرش اين است كه همواره از ديدارش بهره مند باشد؛ ولى از جايى كه عاشق به تمام معنى، نفىِ خوديّت و وجود خود ننموده، گرفتار ناز و عشوههاى او مى شود و به هجران مبتلا.
خواجه هم با مثال گل و بلبل، از حال خود خبر داده و مى گويد: من در اين خيال بسر مى بردم كه به آرزوى خود راه يافته و وصال ميسّرم گشته، ولى محبوب در اين انديشه است كه (به سبب عدم آمادگىام براى وصال دايمى) با عشوههاى خويش مرا از ديدارش محروم نمايد. چه مى توان نمود؟.
و يا (بنابر اينكه «شُدْ» به شين مضمومه را «شَدْ» به شين مفتوحه بخوانيم) مىخواهد بگويد: عاشق در فكر رسيدن به وصال و انس با معشوق مى باشد؛ ولى او حاضر نيست با عاشق بنشيند و لذا با عشوهاش وى را از ديدار خود محروم مىنمايد.
امّا بيت آخر غزل، شاهد بر معناى اوّل است كه وصالى داشته، نه آنكه در فكر