جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٧ - غزل ٣٢٧ اگر رفيق شفيقى درست پيمان باش
اى دوست! حال كه پس از سالها هجران مرا صيد خود نموده اى و به حريم اقدست توجّهم دادهاى، زنهار صيد حرمت را ديگر بار مكُش! و از بىاعتنايىهايى كه با دل ما كرده اى پشيمان باش. در جايى مى گويد:
|
چون شوم خاكِ رَهَش، دامن بيفشاند ز من |
ور بگويم: دل مگردان، رُو بگرداند ز من |
|
|
او به خونم تشنه و من بر لبش، تا چون شود |
كام بستانم از او، يا داد بستاند زمن |
|
|
گرچو فرهادم به تلخى جان برآيد، حيف نيست |
بس حكايتهاى شيرين، باز مى ماند ز من[١] |
|
لذا مى گويد:
|
تو شمع انجمنى، يك زبان و يك دل شو |
خيالِ كوششِ پروانه بين و خندان باش |
|
دلدارا! روشنى انجمن عشّاق به تو و ياد توست، بيا و يك نواخت جلوهگرى داشته باش، و به ديدارشان دوام بخش، تا بكلّى خود را از دست بدهند و فنايشان حاصل شود، كارى مكن كه ايشان گاه برافروخته ديدارت باشند، و گاه به هجرانت ناخوش، به تمنّا و خواستههاى پروانگانِ شمعِ جمالت نظر داشته باش، و همواره با ديدارت خندان و شادمانشان نگاهدار. به گفته خواجه در جايى:
|
تو كه كيميا فروشى، نظرى به قَلْبِ ما كن |
كه بضاعتى نداريم و فكنده ايم دامى |
|
|
به كجا برم شكايت؟ به كه گويم اين حكايت؟ |
كه لبت حيات ما بود و نداشتى دوامى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٠، ص ٣٤٢.