جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٩ - غزل ٣٢٦ گلعذارى ز گلستان جهان ما را بس
زيان برد هر كه از تو روى گردان شد.) به گفته خواجه در جايى:
|
چو رُويت مِهْر و مَهْ، تابان نباشد |
چو قدّت، سرو در بستان نباشد |
|
|
چو لعل لؤلؤت در دلفروزى |
دُر دريا و لعلِ كان نباشد |
|
|
به تو نسبت نباشد، هيچ تن را |
نه تن باللَّه، كه مثلت جان نباشد[١] |
|
محبوب، اگر ما را باشد، «لَهُمْ ما يَشاؤُنَ»[٢]: (براى آنان هرچه بخواهند فراهم است.) را هم خواهيم داشت؛ لذا مى گويد:
|
از دَرِ خويش، خدا را، به بهشتم مفرست |
كه سر كوىِ تو از كون و مكان ما را بس |
|
محبوبا! گدايى دَرِ تو و نعمت جمال و كمال و مشاهده حضرتت ما را بس است.
بهشتى كه ديدار تو در آن نباشد چه ارزشى دارد؟! پس: «از دَرِ خويش خدا را به بهشتم مفرست».
٢٣٧٥
«إلهى! كَفى بىعِزّاً أنْ أكُونَ لَكَ عَبْداً، وَكَفى بىفَخْراً أنْ تَكُونَ لى رَبّاً، أنْتَ كَما احِبُّ، فَاجْعَلْنى كَما تُحِبُّ.»
[٣]: (بار الها! همين عزّت مرا بس كه بنده تو باشم، و همين افتخار كفايتم مى كند كه تو پروردگارم باشى! تو آنچنانى كه دوست دارم، پس مرا آنچنان كن كه دوست دارى.) در جايى مى گويد:
|
دانى كه چيست دولت؟ ديدارِ يارديدن |
در كوى او گدايى، بر خسروى گزيدن |
|
|
از جان طمع بريدن، آسان بود، و ليكن |
از دوستان جانى، مشكل بود بريدن[٤] |
|
|
نيست ما را به جز از وصل تو در سر هوسى |
اين تجارت، ز متاعِ دو جهان ما را بس |
|
معشوقا! تمام نعمتهاى اين جهان و جهان ديگر، در مقابل وصال تو، متاع و زاد و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.
[٢] - ق: ٣٥.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٢، روايت ٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٢، ص ٣٤٤.