جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٠ - غزل ٣٢٤ در ضمير ما نمى گنجد بغير از دوست كس
سبحانه را با همه مخلوقات؛ در حديث قدسى معراج، در باره اهل بهشت مىفرمايد:
٢٣٤٤
«أنْظُرُ إلَيْهِمْ فى كُلِّ يَوْمٍ سَبْعينَ مَرَّةً، وَاكَلِّمُهُمْ كُلَّما نَظَرْتُ إلَيْهِمْ، أزيدُ فى مُلْكِهِمْ سَبْعينَ ضِعْفاً؛ وَإذا تَلَذَّذَ أهْلُ الجَنَّة بِالطَّعامِ وَالشَّرابِ، تَلَذَّذ اولئِكَ بِذِكْرى وَكَلامى.»
[١]: (در هر روز، هفتاد بار به ايشان نظر مى افكنم، و هر بار كه مى نگرم، با آنان سخن گفته و هفتاد برابر بر سلطنتشان مى افزايم؛ و وقتى بهشتيان به خوراكى و نوشيدنى لذّت مى برند، ايشان به ياد و گفتارم متلذذ هستند.- ممكن است بخواهد بگويد اگر معشوق جلوه نمايد دو عالم در نزد ما بىارزش خواهد شد. در جايى مى گويد:
|
سحرم هاتفِ ميخانه، به دولت خواهى |
گفت: باز آى، كه ديرينه اين درگاهى |
|
|
همچو جَمْ جرعه مى كش، كه ز سرّ ملكوت |
پرتوِ جامِ جهانْ بين، دهدت آگاهى |
|
|
اگرت سلطنتِ فقر، ببخشنداى دل! |
كمترين مُلك تو از ماه بود، تا ماهى[٢] |
|
|
ياد مى دارى كه بودى هر زمان، با ديگران؟ |
اى كه بىياد تو هرگز، بر نياوردم نَفَس |
|
محبوبا! با آنكه من تمام انفاس خود را به ياد تو بسر آوردم. و هيچ زمان بىيادت نبودم؛ ولى هر زمانت با ديگران مى ديدم و به خويشم بىعنايت. چه شده كه الطاف خود را شامل حال ارادتمندانت نمى نمايى؟ به گفته خواجه در جايى:
|
خوش است خلوت اگر، يارْ يارِمن باشد |
نه من بسوزم و، او شمعِ انجمن باشد |
|
|
هواى كوى تو از سر نمى رود، ما را |
غريب را، دلِ آواره، در وطن باشد[٣] |
|
|
مىروى چون شمع و جمعى از پس و پيشت روان |
نى غلط گفتم، نباشد شمع را، خود پيش و پس |
|
اى دوست! همه، دانسته و ندانسته، فريفته تواند و عاشق گونه به دور شمع.
[١] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، ص ٣٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤٠٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٣، ص ١٤٣.