جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٨ - غزل ٣٢٤ در ضمير ما نمى گنجد بغير از دوست كس
خواجه در اين غزل، در مقام اظهار اشتياق، توأم با گله از محبوب بوده، و گويا ابتلاى به فراق وى را بدين گونه سخن گفتن واداشته، مىگويد:
|
در ضمير ما نمى گنجد به غير از دوست كس |
هر دو عالم را به دشمن ده، كه ما را دوست بس |
|
اى آنان كه ما را در اختيار نمودن دوستى با محبوب بىنظيرمان ملامت مى كنيد! ضمير و قلب و فطرتمان جز به اين كار اجازه نمى دهد. دو عالم (دنيا و آخرت) از آنِ دشمنانمان باد، دوست ما را بس است؛ زيرا آن كس كه او را دارد همه چيز دارد؛ كه:
« [
٢٣٤٢
إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟ وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدكَ؟ لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوِّلًا.»
[١]: (بار الها! كسى كه تو را از دست داد، چه چيزى را يافت؟ و آن كه به تو دست يافت، چه از دست داد؟ بى گمان محروم گشت آن كه به غير تو مايل شد، و قطعاً زيان برد هر كه از تو روى گردان شد.).
آرى زاهدانى كه طالب دنيا و آخرت مى باشند و با عباداتشان اهل دنيا را به خود توجّه مى دهند، و غرضشان از انجام حسنات، نعمتهاى آخرتى مى باشد، با آنان كه طريق فطرت را اختيار نموده اند دشمنى دارند؛ پس «هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس.» در جايى مى گويد:
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.