جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٤ - غزل ٣٢٣ درد عشقى كشيدهام كه مپرس
|
اشك من، رنگِ شَفَق يافت، ز بىمهرى يار |
طالعِ بىشفقت بين، كه در اين كار چه كرد؟[١] |
|
در نتيجه مى خواهد بگويد:
|
دارم اميّد بدان اشك چو باران، كه مگر |
برقِ دولت، كه برفت از نظرم، باز آيد[٢] |
|
|
بى تو در كلبه گدايى خويش |
رنجهايى كشيدهام، كه مپرس |
|
محبوبا! با آنكه در گذشته خود را فقير درگاهت مى ديدم، و در كلبه گدايىام دستِ نياز خويش به پيشگاهت دراز نموده بودم، تو را با من عنايتى نبود و به گدايى و بندگى خود نپذيرفتىام و به ديدارت نخواندىام. چرا رنجيده خاطر و تعب كشيده نباشم و از آن سخن نگويم؟
٢٣٤٠
«إلهى! ما أقْرَبَكَ مِنّى! و [قَدْ] أبْعَدَنى عَنْكَ! وَ ما أرْأفَكَ بى! فَمَا الَّذى يَحْجُبُنى عَنْكَ؟»
[٣]: (معبودا! چقدر تو به من نزديك و من از تو دورم! و چه اندازه به من رؤف و مهربانى! پس چيست كه مرا از تو محجوب ساخته؟) در جايى مى گويد:
|
ز دل برآمدم و كار، بر نمى آيد |
ز خود به در شدم و يار، در نمى آيد |
|
|
مگر به روى دلاراىِ يارِ من، ورنه |
به هيچ گونه دگر، كار بر نمى آيد[٤] |
|
در واقع با ذكر اين گفته، تمنّاى ديدار مى نموده و گويا مى خواسته بگويد:
|
اگر آن طاير قدسى، زدرم باز آيد |
عمر بگذشته، به پيرانه سرم باز آيد[٥] |
|
|
من به گوش خود ازدهانش دوش |
سخنانى شنيدهام، كه مپرس |
|
شب گذشته، دوست با من سخنانى شيرين و گفتارى دلنشين و حيات بخش.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٩، ص ١٤٧.
[٢] ( ٢، ٥) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢١، ص ١١٦.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٤، ص ١٧١.
[٥] ( ٢، ٥) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢١، ص ١١٦.