جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٧ - غزل ٣٢٢ دارم از زلف سياهت گله چندان كه مپرس
|
عيبِ رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت! |
كه گناه دگرى، بر تو نخواهند نوشت |
|
|
من اگر نيكم اگر بد، تو برو خود را باش |
هر كسى آن دِرُوَد عاقبتِ كار، كه كشت[١] |
|
|
گوشه گيرى و سلامت، هوسم بود ولى |
فتنه اى مى كند آن نرگسِ فتّان، كه مپرس |
|
محبوبا! مىخواستم همچون زاهد، از اجتماعات و كثرات كناره گيرم تا مبتلا به مفاسد اخلاقى نگردم و به سلامت از اين جهان بروم؛ ولى از آنجا كه فطرتاً تو را مىخواهم، و تو هم ممكن نيست از غير مظاهر و كثرات جلوه داشته باشى، چون پرده از جمال مظاهر برداشتى، چشمان جذّاب و جذبات جمالىات مرا از كنار به ميان كشيد، به گونه اى كه قابل وصف و بيان نيست. به گفته خواجه در جايى:
|
چون چشم تو، دل مى برد از گوشه نشينان |
دنبال تو بودن، گنه از جانب ما نيست |
|
|
در صومعه زاهد و در خلوتِ صوفى |
جز گوشه ابروى تو محراب دعا نيست[٢] |
|
|
زاهد! از ما به سلامت بگذر، كان مِىِ لعل |
دل و دين مى برد از دست، بدانسان كه مپرس |
|
زاهدا! دست از ما بكش و اين همه به پاى ما مپيچ كه چرا به رويّه خشك و قشرى شما عنايت نداريم و طريقه اهل دل را اختيار كردهايم، ما را چه تقصير كه بندگى حقيقى در طريقه محبّت و اخلاص فطرى است، و آن شرابى گوارا و تجلّياتى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٤، ص ٨٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠١، ص ١٠٤.